گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

تا تو روی چو ماه بنمایی

نتوان دید روی بینایی

نیم بالای تو نباشد سرو

که تو سرو تمام بالایی

به تماشا قدم چه رنجه کنی؟

تو که سر تا قدم تماشایی

گویی از حسرت نبات لبت

شیشه گر گشت چرخ مینایی

روی بنمای تا درو داریم

کز رخ آیینه مصفایی

پیشتر زانکه برد دانی رنگ

نتوانی که روی بنمایی

پیش زلفت فتاده ام شبها

دیو می گیردم ز تنهایی

بسته زلف را بگو، یاری

کای فلان، در کدام سودایی؟

بی تو چون زلف تو پس آمده ام

چه شود، گر به رفق پیش آیی؟

بوسه ای چند بنده خسرو را

بر لب خود برات فرمایی