گنجور

شمارهٔ ۱۳۳۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی

من اعتماد ندارم که عهد می شکنی

به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوش

چه خواب دیده ای ام روز باز در چه فنی

چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانم

که آفت دل و دینی بلای جان و تنی

به هر جفا که توانی مرا زپیش بران

که از تو تلخ نباشد بدین شکر دهنی

که باشد آنکه تو را بیند و ندارد دوست

ولی چنان نه که من دارمت چنان که جان منی

ز غیر دوست بپرداختیم خانه دل

نه هم تو شاهد مایی که صاحب الوطنی

به شرط آن سپر انداختیم بر سر آب

که از تو باز نگردیم اگر به تیغ زنی

خلاص چشم ندارد چو من گرفتاری

از آن کمند که در گردن فلک فکنی

نزایا نه تو را گفته ام که دیده ی شوخ

سرت به باد دهد عاقبت نگر نکنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام