گنجور

شمارهٔ ۱۲۵۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

کس ندارم که پیامی برد از من به کسی

چون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی

بر کسی شیفته ام باز من خام طمع

که چو من سوخته خرمن یله کرده است بسی

از منش یاد نمی آید و خود می داند

که از او صبر ندارم من مسکین نفسی

هوسی بود که با من به ضرورت می باخت

چند بردارد اگر عشق نباشد هوسی

من نه آنم که نظر بر همه جنس اندازم

کی شود گوهر دریا متعلق به خسی

بود آیا که سر کوی فلانی هرگز

روز بی محتسبی بینم و شب بی عسسی

گر به عمری نفسی وصل شکر دریابم

به علی رغم بر آید ز زمین خر مگسی

هر گز از کنج نیارم به درآمد پنهان

ورنه بسته ست به هر عضو من آخر جرسی

روش من همه سرمایه ی دیوانگی است

هرکسی ره به خرد برد و نزاری به کسی

رخ اگر بر رخ چون برگ گل دوست کشم

پیل را طرح نهم مدعیان را فَرَسی

بس دمی گر بکشندم چو برنج از سر پوست

والله ار ملک جهان پیش من ارزد عدسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام