گنجور

 
حکیم نزاری

گر یاد روزگار فراغت کند کسی

چون محنت از پس است تفاوت کند بسی

با نقد وقت ساخته اند اهل معرفت

این جا مجال نیست که طعنی کند کسی

آن جا که ابر دانه کند بر صدف نثار

غشّی بود که لاف کرامت زند خسی

درّ سخن نه لایق گوش همه کس است

چه ناطقی که بیهده گوید چه اخرسی

مصنوع خلق و صنعت خالق قیاس کن

دیری بود مقابل بیت المقدسی

عشق وهوس وجود و عدم این چه علت است

پیدا بود نهایت حد مهوسی

با خاک زود پست شود گرچه اوستاد

بر آسمان کشد سر طاق مقرنسی

با ناسزا مباش که هم جنس گفته اند

پرهیز کن ز صحبت هر نا مجنّسی

در بند آن مباش نزاری که هر گروه

بیرون کند سری به تعصب ز هر پسی