گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

گر ز مردان صاحب درد باشی

در مردی زنی گر مرد باشی

تو را با نفس پروردن بود کار

همان باشد که بت پرورد باشی

برو چون قطب ساکن باش و بر جای

نه خورشیدی که عالم گرد باشی

بساط راه می باید شد این جا

تو هم چون کعبتین نرد باشی

گرت در آتش دوزخ بسوزند

بدین افسردگی هم سرد باشی

ببینی ای برادر صد قیامت

اگر یک شب چو ما در درد باشی

اگر گویی قیامت نیست اینجا

خلل در اعتقاد آورد باشی

بیامرزد خدایت حاش لله

گر از خود عاشقی ناورده باشی

نزاری با تو روی آن گه کند دوست

که از خود پشت بر خود کرده باشی