گنجور

شمارهٔ ۱۲۳۰

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

جهان خراب شد از نسبتِ پدر پسری

مکن عمارت اگر عاقلی که بر نخوری

ز روزگار همین بهره بس که در کنجی

حدیث کس ننیوشی و نامِ کس نبری

چو آدم از طلبِ گندمی مشو فرتوت

تو خود به ارز نیرزی جوی اگر بخری

دلِ شکسته به دست آوری درست کنم

به از سری که به عادت سویِ سجود بری

به جهدِ خلق نباشد قضای کُن فیکون

ز حکم رفته منال ار بهی ست ار بتری

مکوش و کوش که نه قاصری نه محترزی

مترس و ترس که نه ایمنی نه بر خطری

نشانِ باخبران بی خودی و بی خویشیست

هنوز بی خبری تا ز هیچ با خبری

هم از حجاب بود گر به دوست وامانی

چه می کنی و چه می بینی و چه می سپری

نزاریا برو و دامنی به دست آور

که کس بدو نرسیده ست جز به دست وری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام