گنجور

 
حکیم نزاری

مگسل نگارا پیوندِ یاری

مگذار ما را تنها به زاری

با ما مکن بس بی التفاتی

سویِ عزیزان منگر به خواری

تا یک دم از من خوش بر نیاید

هر دم به رنگی دستی بر آری

سروی تو باری آزاد می رو

از من که چون من یاری نداری

من بس نیایم گر بس بکوشم

با خیلِ هجران شب های تاری

شوریده مغزم زان می بلغزم

بر من نگیرند آشفته کاری

دل رفت و جانم شد در سرِ دل

بی جان و بی دل مسکین نزاری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

مپسند یارا ما را به خواری

کینی و بغضی با ما نداری

ما آشناییم از بدوِ فطرت

با ما چرا تو بیگانه واری

دریایِ عشقت بر اوج زد موج

[...]

ملک‌الشعرا بهار

اقبال شد یار با بختیاری

گیلانیان را حق کرد یاری

جیش عدو شد یکسر فراری

درگنج غم گشت دشمن حصاری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه