گنجور

 
حکیم نزاری

مرا جز تو باری نباشد مرادی

که وحدت نبودست بی اتحادی

به عقد ِ بناگوشِ تست اعتقادم

جز اینم نباشد دگر اعتقادی

اگر نه به تو زنده باشم چه باشم

چو بر رویِ دیوارِ نقش عِمادی

چو هست این محبت زمبدایِ فطرت

نه ممکن که مبدا بود بی معادی

به هرزه نباشد هم آخر ز جایی

طمع کرده ام در حصولِ مرادی

گشادی درآید به کارم که آخر

کمر بسته ام از پی انقیادی

به دست آورم عاقبت پای مردی

به سر وقت ما آخر افتد جوادی

وصال تو ممکن که گردد میسر

بکوشم که هم واجب است اجتهادی

گرت دل ز سنگ است هم جنبشی کن

نزاری نباشی کم از هر جمادی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ایا مانده بی‌موجب هر مرادی

همه ساله در محنت اجتهادی

نه در حق خود مر ترا انزعاجی

نه در حق حق مر ترا انقیادی

چو دیوانگان دایم اندر به فکری

[...]

انوری

خداوند من عصمةالدین همیشه

بجز ساکن ستر عصمت مبادی

ز غم جاودان باد در خواب خصمت

تو از بخت بیدار اندی که شادی

تویی عالم داد و دین را مدبر

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

دلم قفل محنت بروبر گشادی

دریغا اگر چرخ یاری ندادی

جامی

مرید توام زان که جان را مرادی

الیک استنادی علیک اعتمادی

عجب دلفروزی عجب خانه سوزی

که صد خان و مان را به آتش نهادی

عجب کینه جویی عجب تندخویی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه