گنجور

 
حکیم نزاری

مرا جز تو باری نباشد مرادی

که وحدت نبودست بی اتحادی

به عقد ِ بناگوشِ تست اعتقادم

جز اینم نباشد دگر اعتقادی

اگر نه به تو زنده باشم چه باشم

چو بر رویِ دیوارِ نقش عِمادی

چو هست این محبت زمبدایِ فطرت

نه ممکن که مبدا بود بی معادی

به هرزه نباشد هم آخر ز جایی

طمع کرده ام در حصولِ مرادی

گشادی درآید به کارم که آخر

کمر بسته ام از پی انقیادی

به دست آورم عاقبت پای مردی

به سر وقت ما آخر افتد جوادی

وصال تو ممکن که گردد میسر

بکوشم که هم واجب است اجتهادی

گرت دل ز سنگ است هم جنبشی کن

نزاری نباشی کم از هر جمادی