گنجور

 
حکیم نزاری

یک جام به من ده و برستی

از علتِ خویشتن‌پرستی

ساقی بنهم چرا بننهم

بر پای تو سر که حق به دستی

من جان به لب و تو جام بر کف

یک جام به من ده و برستی

منمای اگر امین رازی

خود را به کسان چنان که هستی

بی‌هوشی ما ز آب رز نیست

مستیم ز باده‌ی الستی

ای دوست رعایت دلی کن

کز طعنه‌ی دشمنش بخستی

گه گه چه شود که از سر لطف

پیغامی و نامه‌ای فرستی

گفتم به وصال درگشایی

تو خود درِ مردمی ببستی

هشیار نمی‌شود نزاری

از غایت بی‌خودی و مستی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابوسعید ابوالخیر

ای بار خدا به حق هستی

شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تن درستی

فتح و فرج و فراخ دستی

انوری

همچون سر زلف خود شکستی

آن عهد که با رهی ببستی

بد عهد نخوانمت نگارا

هرچند که عهد من شکستی

کس سیرت و خوی تو نداند

[...]

خاقانی

بر دیده ره خیال بستی

در سینه به جای جان نشستی

وز غیرت آنکه دم برآرم

در کام دلم نفس شکستی

مرهم به قیامت است آن را

[...]

مولانا

ای آنک تو خواب ما ببستی

رفتی و به گوشه‌ای نشستی

ای زنده کننده هر دلی را

آخر به جفا دلم شکستی

ای دل چو به دام او فتادی

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه