گر مستی و گر هواپرستی
از ما بگذر چنان که هستی
در شور که در هوای شیرین
هم شیفتگی به است و مستی
چون سدره اگر بلند قدری
با همت خود هنوز پستی
لافی زدی از مصاف وحدت
وز حملهی اولین بجستی
اندیشه کن از جنود ارواح
یاد آر ز ساغر الستی
با ما به وفاق عهد کردی
وز ما به نفاق برشکستی
سودت نکند ثناسرایی
چون سینهی سرّ ما بخستی
دستان چه کنی که پورِ دستان
شمشیر همی زند دو دستی
رسوا کندت نزاریا عشق
گر قلب به ناقدان فرستی
با خویش چه میکنی ز خود دور
بیخویشتنی و بباش و رستی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن فارسی به موضوعاتی چون عشق، وحدت و خودشناسی میپردازد. شاعر از افرادی که در پی لذتهای زودگذر و دنیا هستند میخواهد که از خود بگذرند و به حقیقت وجودی خویش پی ببرند. اشاره به وحدت و تفرقه، اهمیت همدلی و صداقت در روابط انسانی و خطرات دوری از خویش از دیگر نکات مهم این شعر است. شاعر بر این باور است که در دنیای شور و شیرینی، باید به عمق وجود و عشق واقعی توجه کرد و از فرصتهای روحانی بهره برد. همچنین تأکید میکند که توجه به دنیا و جستجوی نفع شخصی، انسان را از حقیقت دور میسازد.
هوش مصنوعی: اگر دچار مستی یا رویاهای بلندپروازانهای، از کنار ما عبور کن، به همان شکلی که هستی، بدون داشتن هیچگونه تغییر.
هوش مصنوعی: در حال و هوای شاد و شیرین، شور و شوق و عشق و مستی وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگرچه ممکن است به ظاهری بزرگ و با افتخار باشی، اما هنوز باید با تلاش و اراده خود را بالا ببری و از نقاط ضعف خود عبور کنی.
هوش مصنوعی: تو دربارهی نبرد وحدت داد سخن دادی و از حملهی اولی به سرعت فرار کردی.
هوش مصنوعی: به فکر فرو برو و به یاد بیاور از سپاه روحها و روحیهای که از می و خاطرات گذشته نشأت میگیرد.
هوش مصنوعی: تو با ما برای دوستی و همدلی پیمان بستی، اما از ما فاصله گرفتی و عهد خود را شکستی.
هوش مصنوعی: اگر در ستایش من سبقت بگیری، هیچ نفعی برایت نخواهد داشت، چون راز ما در دل ماست و در کلام نمیگنجد.
هوش مصنوعی: دستان چه میکنی وقتی که فرزند دستان با دو دست شمشیر میزند؟
هوش مصنوعی: اگر قلبت را به منتقدان عشق بسپاری، عشق تو را رسوا خواهد کرد.
هوش مصنوعی: با خودت چه میکنی؟ از خودت دوری؟ بدون شناخت از خود زندگی کن و رهایی پیدا کن.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بار خدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی
ایمان و امان و تن درستی
فتح و فرج و فراخ دستی
همچون سر زلف خود شکستی
آن عهد که با رهی ببستی
بد عهد نخوانمت نگارا
هرچند که عهد من شکستی
کس سیرت و خوی تو نداند
[...]
بر دیده ره خیال بستی
در سینه به جای جان نشستی
وز غیرت آنکه دم برآرم
در کام دلم نفس شکستی
مرهم به قیامت است آن را
[...]
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت درازدستی
ای آنک تو خواب ما ببستی
رفتی و به گوشهای نشستی
ای زنده کننده هر دلی را
آخر به جفا دلم شکستی
ای دل چو به دام او فتادی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.