گنجور

شمارهٔ ۱۱۰۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تا قدم در ره مردان ننهی مردانه

لافِ مردی مزن ای خواجه ی نافرزانه

در حریمِ حرمِ عشق ترا ره ندهند

تا که از خویش به کلّی نشوی بیگانه

خویشتن بین بنبیند به جز از خود کس را

به کسی بین نه به خود تا نبود افسانه

عقل آن‌جا چه کند چون نتواند ره برد

مرد باید که بود شیفته و دیوانه

قبله از راه حقیقت نکند جز رخ دوست

کعبه سازد ز سر صدق درِ می‌خانه

بسته ی توبه و پیمان مجازی نشود

جان نهد از کف و از کف ننهد پیمانه

سرّ اسرار چو شمع است از او نور نیافت

هر که بر شمع نشد سوخته چون پروانه

چون نزاری اگر از دامِ بلا برگذری

نبود در سرت از حرص هوایِ دانه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام