گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من

خود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من

هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی

نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من

عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیک

چون کنم با دل که کمتر می کند فرمان من

مردم آگه نیست از تاویل روز رستخیز

من بگویم چیست آن شب های بی پایان من

دل کبابی بود و اکنون خون شده در دامنم

می چکاند قطره قطره چشم خون افشان من

تن حصیر نفت آلوده ست و آتش در میان

هم سر از جایی برآرد آتش پنهان من

دوست میدارم که را آن را کز اول بسته اند

با شکنج حلقه های زلف او پیمان من

بعد ازین دل در ضلالت می رود یعنی که شد

زلف او استغفرالله العظیم ایمان من

دل به زاری خون شد و جانم به خواری می برد

بر نزاری رحمتی کن آخر ای جانان من