گنجور

 
کمال خجندی
 

ای بدل نزدیک و دور از دیدن گریان من

نیستی غایب زمانی از دل من جان من

گر نمیخواهی بوصلم شادمان باری بپرس

کان فلان چون میگذارد در غم هجران من

درد اگر اینست کز هجرت من دلخسته راست

نیست غیر از جانسپاری چاره و درمان من

دست عشقت خون من چندانکه ریزد بیگناه

گر بگیرم دامنت دست تو و دامان من

دوش دلهای رقیبان سوخت بر من همچو شمع

چون شدند آگه ز سوز و گربه پنهان من

بعد ازین شب بر درت آهسته خواهم ناله کرد

تا سگانت را نباشد زحمت از افغان من

گفته بی ما چگونه زیستی چندین کمال

راست فرمودی بلی هست این گنه برجان من