گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

صحبت اهل دلی و جاه من و جان من

گوشه ی ویرانه ای ملک سلیمان من

پای خم و دردیی کوثر و طوبای من

عافیت و گلخنی باغ و گلستان من

ساغر جمشید وقت پاشنه ی کفش من

خم چه ی نمرود عهد کوزه ی برخوان من

چند شوی در جوال بس که شنیدی محال

خیز بیا گو ببین معجز و برهان من

هم چو سلیمان شدم حاکم دیو و پری

نفس مسلط چو شد تابع فرمان من

پیش نزاری شدم عشق بیاموختم

تا به هزیمت برفت عقل خطادان من