گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ماه من ای سرو سیم اندام من

از دهانت کی برآید کام من

رحم کن ای زندگانی رحم کن

بر دل بی صبر بی آرام من

تا به شیرینی برآمد نام تو

تلخ شد فرهاد وار ایام من

هر چه دیدم سرو قدت می فتد

لرزه هم چون بید بر اندام من

بت پرستی گرچه در اسلام نیست

شهره شد در بت پرستی نام من

عضو عضو یار من هریک بتیست

وای من بر من زین همه اصنام من

من اگر چه صید او گشتم ولیک

او عجب مرغیست اندر دام من

گو مباش از ملک صبحم تا به شام

روی و موی اوست صبح و شام من

قبله ی جان نزاری روی اوست

من خم عشاقم و او جام من