گنجور

 
نشاط اصفهانی

چه شتابی از پی من تو که رنجه شد سمندت

که من آمدم در این دشت که اوفتم به بندت

تو نکو پسندی و من چه کنم که تا پسندت

نشوم، نگو نگردم من و لایق کمندت

تو اگر ملولی از من، سر خویشتن بگیرم

من و چشم اشکبارم، تو و لعل نوشخندت

دل زاهدان توانی ببری از آن نبردی

که نبود صید غافل زتو، در خور کمندت

تو که خسرو کریمی زمن گدا چه پرسی

من و دست کوته من تو و همت بلندت

دگر ای دل اوفتادی به بساط لعب طفلان

که بلطف می ستانند و بقهر می دهندت

تو چه غمفرا نشاطی و چه بیهنر غلامی

که بهیچ میفروشیم وز ما نمیخرندت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

[...]

امیرخسرو دهلوی

صفتی ست آب حیوان، زدهان نوشخندت

اثری ست جان شیرین، ز لبان همچو قندت

به کدام سرو بینم که ز تو صبور باشم

که دراز ماند در دل هوس قد بلندت

به خزان هجر مردم، چه کمت شود که ما را

[...]

آشفتهٔ شیرازی

به کمانِ ابروان بست دو زلف چون کمندت

که زنی به تیرش آن دل که گریخته ز بندت

نه عجب سپند گر سوخت عجب از آنم

که گرفته خو به آتش زچه خال چون سپندت

به خدا گلی نماند بر روی دل‌فریبت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه