گنجور

 
نشاط اصفهانی

صبح است و بهار است و گل و نقل و نبید است

ساقی قد و شاهد می و نی ناله کشیدست

صبح از طرف مشرق و سرو از کنف جوی

وان سبزه ی خط زان لب دلجوی دمیدست

زاغ از قبل شاخ خزید ست بکنجی

وان خال سیه نیز برخ گوشه گزیدست

بر روی تو گل دیده و در کوی تو گلبن

کاین دست بسر بر زده آن جامه دریدست

ما را طمعی هست ولی زان لب شیرین

حلوا بکسی ده که محبت نچشیدست

گل بر سر آن زن که بگلزار محبت

خاریش بپا از غم یاری نخلیدست

تشریف سرم پای تو بس خلعت دیبا

زیبا بود آنرا که گریبان ندریدست

غافل گذرد عمر نشاط از تو و روزی

این رشته ببینی که بنا گاه بریدست

زنهار بغفلت مبر ایام که نا گاه

تا در نگری زین قفس این مرغ پریدست