گنجور

 
نشاط اصفهانی

نه دل به دست یاری نه سر به زیر باری

آسوده بایدم زیست یک چند بر کناری

خرم به روزگاران از دوستان بخشمی

خرسند در بهاران از بوستان بخاری

آیینه دل ما دیریست تا ندیدست

از دوستان صفایی وز دشمنان غباری

یاران به طاعت امید دارند و ما بر امید

نومید برنگشتست زین در امیدواری

از من برید و با دوست پیوست دل که نیکوست

خصمی جدا ز خصمی، یاری قرین یاری

بیهوده روزگاری بردی به سر نشاطا

تا چند وقت خود را ضایع همی‌گذاری؟

یا بازویی که زخمی کاری زند طلب کن

یا مرهمی که سودی بخشد به زخم کاری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل در پیش او نهادم

بستد به دوستی دل ننمود دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم

[...]

منوچهری

ای لعبت حصاری، شغلی دگر نداری

مجلس چرا نسازی، باده چرا نیاری

چونانکه من به شادی روزی هم گذارم

خواهم که تو به شادی روزی همی‌گذاری

گر دوستدار مایی، ای ترک خوبچهره

[...]

انوری

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم

بسته به دوستی دل بنموده دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

ای شاه عدل گستر عید آمدست بر در

از یار خواه باده وز باده خواه یاری

دانی یقین و داری هرچ آن وجود دارد

جز غیب کان ندانی جز عیب کان نداری

در ملکت فریدون می خواه بهمن آسا

[...]

عراقی

تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری؟

چون می‌شویم عاشق بر چهرهٔ تو باری

از گلبن جمالت خاری است حسن خوبان

مسکین کسی کزان گل قانع شود به خاری!

خواهی که همچو زلفت عالم به هم بر آید؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه