ای نفس اگر بخود نفسی نیک بنگری
مقصود خود ز خود طلبی نی ز دیگری
هرچ آن فزون ز درک تو افزون ز قصد تست
وز آنچه مدرک تو بود کی تو کمتری
بیخود شو آنگه از خود مقصود خود طلب
بهتر ز بیخودیت بخود نیست رهبری
چشم امید چند گشایی بهر رخی
روی نیاز چند بسایی بهر دری
گه در هوای صحبت پیران هوش بخش
گه مبتلای مهر جوانان دلبری
از رای پیر و روی جوانت بود چه سود
این را زیان ز مویی و آنرا ز ساغری
جز یاد خود ز سر بنه آنگاه سر بنه
بر پای خود که این نه حدیثی ست سرسری
ره یافت تا ز بیخودی خود بخود نشاط
افزون ز ملک خویش ندیدست کشوری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به تأمل در نفس و خودشناسی میپردازد. شاعر از نفس انتظار دارد که به خود نگاهی عمیق بیفکند و هدایت و هدف را از خود بگیرد نه از دیگران. او تأکید میکند که دانستههای ما از خودمان، ما را کمتر نمیکند و کاملتر از خودآگاهی نیست. بر این اساس، باید از خودآگاهی بیخود شویم تا به حقیقت نزدیکتر شویم. شاعر به دوری از تأثیرات بیمورد جوانان و پیران اشاره میکند و این را غیرسودمند میداند. در نهایت، او به جستجوی شادی و نشاط از بیخود بودن دعوت میکند و میگوید که کسی که از خود فراتر رود، چیزهایی فراتر از مرزهای خود را میبیند.
هوش مصنوعی: ای جان! اگر به خودت خوب نگاه کنی، متوجه میشوی که هدف اصلیات را باید از خودت جستجو کنی و نه از دیگران.
هوش مصنوعی: هر چیزی که از فهم و درک تو بیشتر باشد، به نیت و خواسته تو مربوط است و هر آنچه که تو توانایی درک آن را داری، نشاندهنده این است که تو کمتر از آن نیستی.
هوش مصنوعی: از خودت بیرون برو و در جستجوی هدفت باش. بهتر است از بیخودیت به سوی خودت بگریزی، چون که در حال حاضر هدایتگری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: چقدر امیدوارانه به روی تو نگاه کنم و برای نیازهایم چند بار درخواست کنم!
هوش مصنوعی: گاهی در محیط گفتگو با جوانان عاشق، حواسمان را به خوبی جمع میکنیم و گاهی هم در دلدادن و عاشق شدن به جوانان، دچار تردید و دردسر میشویم.
هوش مصنوعی: از نظر مشاوره و تصمیمگیری بزرگترها و تجربه جوانیات، چه فایدهای دارد؟ یکی از این دو میتواند موجب زیان و دیگری ممکن است به خوشی برساند.
هوش مصنوعی: به جز یاد تو چیزی دیگر را از ذهن خود دور کن، سپس بر روی پای خود بایست، زیرا این موضوع یک مطلب سطحی و کماهمیت نیست.
هوش مصنوعی: او به جایی رسید که از دست خود بیخبر و سرشار از شادی است که نمیتواند از سرزمین خود، هیچ کشوری را ببیند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای اَبر بهمنی که به چشم من اندری
تن زن زمانکی و بیاسای و کم گری
این روز و شب گریستن زاروار چیست
نه چون منی غریب و غم عشق برسری
بر حال من گری که بباید گریستن
[...]
برگ گل سپید به مانند عبقری
برگ گل دو رنگ به کردار جعفری
برگ گل مُوَرَّدِ بشکفتهٔ طری
چون روی دلربای من، آن ماه سعتری
پوشیده مشگ ز ابر سیه چرخ چنبری
کافور بر گرفت ز که باد عنبری
از گل زمین شده چو تذروان هندوی
وز ابر آسمان چو پلنگان بربری
از سنگ خاره گشت گلاب و عرق روان
[...]
ای فال گیر کودک فالم ز روی تو
با روشنایی مه و با سعد مشتری
هستت ز نخ بلورین گوی و در آن بلور
پیدا خیال حسن لطیفی و دلبری
دارند صورت پری اندر بلور و تو
[...]
ای پیشکار تخت تو کیوان و مشتری
ای نجم شرق و غرب ترا گشته مشتری
در جرم عقل طبعی و در جسم عدل جان
بر شخص فضل دستی و بر عرض حق سری
اقبال را به همت بهتر طلیعه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.