در عشق روانیست نه دعوی نه گواهی
فرسوده دلی باید و آسوده نگاهی
دیدیم چو روی تو دگر هیچ ندیدیم
بستیم نظر از همه عالم به نگاهی
از دوزخ عشقم مگر آرند عقوبت
جز هستی من نیست مرا هیچ گناهی
در مرحله ی عشق بسی سال که بگذشت
بر ما و دریغا نرسیدیم بماهی
تا باز چه آرد بسرم میبرد امروز
باز این دل سر گشته مرا بر سر راهی
ما را بجز از بیکسی ای دوست کسی نیست
آنرا که پناهی نبود هست پناهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره تجربههای عمیق و پیچیده عشق است. شاعر میگوید که عشق واقعی نیاز به شواهد و استدلال ندارد و بیشتر به حال و احساس درونی مرتبط است. او تاکید میکند که در عشق، دل و نگاه آرامی لازم است و وقتی به معشوق نگاه میکند، دنیا را فراموش میکند. همچنین اشاره میکند که اگر عشق او را به عذاب و رنج بکشاند، هیچ گناهی جز وجود خود ندارد. سالها در عشق گذرانده اما هنوز به نتیجهای نرسیده است. شاعر از احساس تنهایی و فقدان پناه در این راه سخن میگوید و میپرسد که سرنوشت امروز او چه خواهد بود. در نهایت، او میگوید که در این دنیا هیچ کس جز دوستش ندارد و آنکه پناهی ندارد، به عشق حقیقی خود پناه میبرد.
هوش مصنوعی: در عشق، باید از دعوا و مدعا فاصله گرفت. دل باید فرسوده و خسته باشد و نگاه باید آرام و مطمئن باشد.
هوش مصنوعی: وقتی به چهرهات نگاه کردیم، دیگر چیزی نمیدیدیم. از همه چیز دور شدیم و فقط به یک نگاه تو خیره ماندیم.
هوش مصنوعی: عشق من چنان عمیق است که حتی اگر عذاب هم بیافریند، هیچ گناهی جز وجود من وجود ندارد.
هوش مصنوعی: در سالهای زیادی که در مسیر عشق سپری شد، متأسفانه به هدفی که میخواستیم نرسیدیم.
هوش مصنوعی: امروز دلم همچنان سرگردان است و نمیدانم چه چیزی سرنوشت مرا رقم خواهد زد. این دل ناآرامم دوباره بر سر راهی قرار گرفته و منتظر وقایع است.
هوش مصنوعی: ای دوست، ما جز از احساس تنهایی و بیکسی چیزی نداریم و آنچه که به ما پناه میدهد، چیزی نیست که وجود داشته باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بر همه میران جهان یافته شاهی
می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی
می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت
وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای
[...]
ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی
هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی
از قامت و قدّ تو برد سرو بلندی
وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی
جانم به صلاح آید از آن نوش لب تو
[...]
ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی
منشی فلک داده بر این قول گواهی
جاه تو و اقطاع جهان یوسف و زندان
ذات تو و تجویف فلک یونس و ماهی
ناخورده مسیر قلمت وهن توقف
[...]
ای بر صفت یوسفیت حسن گواهی
ماننده یوسف شده در غربت شاهی
حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی
مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی
از لعل تو یک خنده و از عقل جهانی
[...]
رخ باز نهادم به سماوات الهی
تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی
رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا
چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی
از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.