گنجور

 
نشاط اصفهانی

در عشق روانیست نه دعوی نه گواهی

فرسوده دلی باید و آسوده نگاهی

دیدیم چو روی تو دگر هیچ ندیدیم

بستیم نظر از همه عالم به نگاهی

از دوزخ عشقم مگر آرند عقوبت

جز هستی من نیست مرا هیچ گناهی

در مرحله ی عشق بسی سال که بگذشت

بر ما و دریغا نرسیدیم بماهی

تا باز چه آرد بسرم میبرد امروز

باز این دل سر گشته مرا بر سر راهی

ما را بجز از بیکسی ای دوست کسی نیست

آنرا که پناهی نبود هست پناهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

ای بر همه میران جهان یافته شاهی

می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی

می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت

وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی

شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای

[...]

عنصری

ای ماه سیه پوش تو روشن شده ماهی

هم شمع سرای من و هم پشت سپاهی

از قامت و قدّ تو برد سرو بلندی

وز حلقۀ زلف تو برد قیر سیاهی

جانم به صلاح آید از آن نوش لب تو

[...]

انوری

ای بر سر کتاب ترا منصب شاهی

منشی فلک داده بر این قول گواهی

جاه تو و اقطاع جهان یوسف و زندان

ذات تو و تجویف فلک یونس و ماهی

ناخورده مسیر قلمت وهن توقف

[...]

سید حسن غزنوی

ای بر صفت یوسفیت حسن گواهی

ماننده یوسف شده در غربت شاهی

حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی

مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی

از لعل تو یک خنده و از عقل جهانی

[...]

اوحدی

رخ باز نهادم به سماوات الهی

تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی

رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا

چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی

از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه