گنجور

 
نظیری نیشابوری

عشق دهد با دل شوریده تاب

پرورش ذره کند آفتاب

کم نشود سوز دل از سیل اشک

آتش سودا ننشیند به آب

آه که عاشق کشد از خامی است

دود کند دل چو نباشد کباب

با سخن تلخ تبسم خوش است

نشئه دهه شهد چون گردد شراب

دیر رود جان که تویی در دلم

شعله کند بر سر شمع اضطراب

در شب هجران نبود روشنی

گرچه بود تا به سحر ماهتاب

دیده «نظیری » نشناسد رخش

بس که گدازد نگهم از حجاب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای شب تازان چو ز هجران طناب

علت خوابی و تو را نیست خواب

مکر تو صعب است که مردم ز تو

هست در آرام تو خود در شتاب

هرگز ناراست جز از بهر تو

[...]

ادیب صابر

دوش نبرده ست مرا هیچ خواب

خفتن عشاق نباشد صواب

چشم من ار خواب نیابد رواست

آب گرفته است در او جای خواب

گر شکر آمد لب شیرین یار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه