گنجور

 
ادیب صابر

دوش نبرده ست مرا هیچ خواب

خفتن عشاق نباشد صواب

چشم من ار خواب نیابد رواست

آب گرفته است در او جای خواب

گر شکر آمد لب شیرین یار

چونکه مرا تلخ فرستد جواب

در لب لعلش همه نوش است و قند

در سر زلفش همه پیچ است و تاب

بی رخ او نور نیابد قمر

بی لب او نوش نگردد شراب

باد چون بربود نقاب از رخش

دیده من (بر) فلک آفتاب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای شب تازان چو ز هجران طناب

علت خوابی و تو را نیست خواب

مکر تو صعب است که مردم ز تو

هست در آرام تو خود در شتاب

هرگز ناراست جز از بهر تو

[...]

ابن حسام خوسفی

ای ز خطت غالیه پر مشک ناب

آینه دار رخ تو آفتاب

تا رخ تو رونق مه بشکند

برشکن آن طّره مشگین ناب

با رخ تو مهر ندارد فروغ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه