از کم سخنی و سر به زیری
دادیم به خارها حریری
گشتیم ز بندگی خداوند
سلطان شد ایاز از اسیری
مرغان چو نشاط ما ببینند
بر گل نکنند خرده گیری
ناهید اگر به ما نشیند
بهرام نمی کند دلیری
ما را که غذای جان شمیم است
پیوسته کند صبا بشیری
مشگین نفس از خیال یاریم
گرد رخ گل کند عبیری
بردیم به آخرت ز دنیا
دل گرسنگی و چشم سیری
هر دیده و خوانده شد فراموش
الا تو ندیده در ضمیری
چون شاخ خزان فتاده بودم
شد شوق توام عصای پیری
هستی ز وجود تو عدم راست
عزست به هیچم ار پذیری
یک بار «نظیری » خودم خوان
تا شهره شوم به بی «نظیری »
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به وصف حالتی از بندگی و تواضع پرداخته است. شاعر با کمگویی و سر به زیری به خارها حریر میدهد و از بندگی خداوند به مقام سلطنت ایاز میرسد. مرغان با شادی او دچار حیرت میشوند و ناهید (سیاره زهره) در کنار او دلیر نمیگردد. غذای جان او بوی خوشی است که صبا (نسیم) به او میدهد و او با خیال یار، به زیباییهای زندگی میاندیشد. در این شعر، شاعر به یگانگی و وابستگی خود به محبوب اشاره میکند و نشان میدهد که در عالم محبت، وجود و عدم معنایی ندارد. او از محبوبش میخواهد یک بار او را نظیر خود بخواند تا در جهان به بینظیری شناخته شود.
هوش مصنوعی: به خاطر کمگویی و تواضعام، به خارها لباسی لطیف تقدیم کردیم.
هوش مصنوعی: ما از بندگی خداوند، آزاد شدیم و ایاز، از حالت اسیری به مقام و سلطنت رسید.
هوش مصنوعی: وقتی پرندگان شادابی و نشاط ما را مشاهده کنند، بر زیبایی گلها ایراد نخواهند گرفت.
هوش مصنوعی: اگر ناهید (سیاره زهره) نزد ما بیاید، بهرام (سیاره مریخ) جرات نمیکند.
هوش مصنوعی: ما را که بوی خوش زندگی را میچشیم، نسیم صبحگاه همواره مایه خوشحالی و نشاط ماست.
هوش مصنوعی: عطر خوشبوی یار در یاد من مانده و بوی آن همچون عطر گل، دلپذیر و دلنواز است.
هوش مصنوعی: ما از دنیای فانی، دل خسته از گرسنگی و چشمی پر از نعمت و سیر به سرای باقی بردیم.
هوش مصنوعی: هر چیزی که در زندگی دیده و خوانده شده، فراموش میشود، جز تو که در دل کسی ندیدهای و به یادش ماندهای.
هوش مصنوعی: من مانند شاخهای هستم که در پاییز افتاده، و اشتیاق تو مانند عصای پیری به من کمک میکند و مرا حمایت میکند.
هوش مصنوعی: وجود تو باعث زندگی و هستی است و اگر بیاعتنایی کنی، من هم به هیچ موجودی تبدیل میشوم.
هوش مصنوعی: من یک بار خودم را به حدی رساندم که مشهور شوم به بینظیری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن آدمی است کز دلیری
کفر آرد وقت نیم سیری
بودم به گمان که گاه پیری
مونس شوی ام به دستگیری
دل رفت به باد دلپذیری
کسی را نبود زجان گزیری
از عشق بتان جوان شود پیر
این نکه شنیده ام ز پیری
گیرم سر زلف و دارمش دوست
[...]
خوشتر ز وی آنکه چون اسیری
شد بسته پیر دیده پیری
منقار سیاه تر ز قیری
بر هر پر او، نهفته تیری
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.