ساقی قدح نداد و سفال سبو نبود
چندان که جرعه ای به چشم آب رو نبود
می خواست بوسه رخت اقامت بگسترد
از فرش جبهه راه بر آن خاک کو نبود
دندان زد هزار نگاه گرسنه بود
لعل لبش که باده به آن رنگ و بو نبود
در باخت دل به عشق مقمر هر آن چه داشت
هرگز قمارخانه به این رفت و رو نبود
از بی قراری دلم ابرو ترش نمود
با آن که می فروش مغان تنگ خو نبود
ته جرعه یی نداد که اسرار دوستی
لایق به هرزه مست سر چارسو نبود
تا صبحدم صنم صنمم بود بر زبان
کانجام مجال عابد الله گو نبود
زان حسرتی که در دل من می فروش کرد
بزم میی نشد که لبم خشک ازو نبود
بس آرزو که داشت «نظیری » ولی چه سود
امروز گنج یافت که در آرزو نبود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره دل تنگی و آرزوهای ناپیدا در عشق و رابطه با معشوق نوشته شده است. ساقی به میگساری نمیپردازد و همه چیز در دنیای عشق به شدت کم و کسری دارد. شاعر از دوری و عدم دسترسی به معشوق فریاد میزند و حسرت روزهایی را میکشد که نمیتواند بوسهای بر لبان معشوق بگذارد. تمامی دستاوردهایش در عشق، از بازیهای قمار بیشتر به نظر میرسد، و او بر این باور است که راز دوستی و عشق به اندازهای عمیق نیست که در میخانهها یافت شود. در انتها، شاعر به ناکامی و حسرتی بزرگ اشاره میکند که آرزوهایی را به دلش میپروراند، اما هیچ یک به دست نیامده و تنها در حسرت باقی مانده است.
هوش مصنوعی: ساقی میزی برای نوشیدنی نیاورد و همچنین ظرفی برای سرو نبود؛ به طوری که حتی یک جرعه آب هم در دسترس نبود.
هوش مصنوعی: او میخواست بوسهاش را بر روی چهرهات نثار کند و این عشق را در هر گوشهای از زندگیاش گسترش دهد، اما نمیتوانست به آن خاکی که بر روی جبهه بود دسترسی پیدا کند.
هوش مصنوعی: هزاران نگاه گرسنه به لبهای او افتاده بودند، اما شرابی که با آن رنگ و بوی خاص باشد، وجود نداشت.
هوش مصنوعی: در عشق، دل خودش را تمام و کمال به بازی میگذارد و هرچه در اختیار داشته، خرج میکند. هیچ قمارخانهای به این شدت و این حال و هوا وجود ندارد.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر بیقراریاش، ابرو را درهم کشید، هرچند که معشوقهام اهل تنگخویی و سختگیری نبود.
هوش مصنوعی: هیچ جرعهای ندادند که رازهای دوستی را به چارهگری که در کوچه و بازار میچرخد، افشا کند.
هوش مصنوعی: تا صبح، معشوق من بر زبانم بود و نمیتوانستم سخن از خداوند بگویم.
هوش مصنوعی: به خاطر حسرتی که در قلبم ایجاد کرد، هیچ بزم شرابی نبود که لبم از آن خشک بماند.
هوش مصنوعی: نظیری آرزوهای زیادی داشت، اما امروز چه فایده که گنجی پیدا کرده که هرگز در آرزوهایش نبوده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود
او را دلی نبود که در جست و جو نبود
دامن کشید از من خاکی بسان گل
گویی کش از بهار وفا هیچ بو نبود
شمشیر مهر زد به من بی دل و برید
[...]
دل کز تو شد بریده کم از سنگ و رو نبود
پیوند روح بود به تو انس و خو نبود
مهر تو ناگهان به سر آمد سبب نداشت
هجر تو اتفاق فتاد آرزو نبود
ناسازی نزاکت طالع سبو شکست
[...]
ای خضر هر که مست شراب جنون بود
حاشا که در متابعت رهنمون بود
دور از تو ذره ذرهٔ من دشمن همند
سوهان استخوان تنم موج خون بود
جام فلک تهی است مدام از می مراد
[...]
دوشم، به اهل بزم سر گفتگو نبود
من در خمار بودم و، می در سبو نبود
پرسید: در دل تو ندانم چه آرزوست؟!
غافل که در دلم بجز این آرزو نبود!
جرم سگ تو نیست، گرت شب نبرد خواب
[...]
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود
دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود
دیگر شکسته بود دل و در میان ما
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.