گنجور

 
نظیری نیشابوری

ساقی قدح نداد و سفال سبو نبود

چندان که جرعه ای به چشم آب رو نبود

می خواست بوسه رخت اقامت بگسترد

از فرش جبهه راه بر آن خاک کو نبود

دندان زد هزار نگاه گرسنه بود

لعل لبش که باده به آن رنگ و بو نبود

در باخت دل به عشق مقمر هر آن چه داشت

هرگز قمارخانه به این رفت و رو نبود

از بی قراری دلم ابرو ترش نمود

با آن که می فروش مغان تنگ خو نبود

ته جرعه یی نداد که اسرار دوستی

لایق به هرزه مست سر چارسو نبود

تا صبحدم صنم صنمم بود بر زبان

کانجام مجال عابد الله گو نبود

زان حسرتی که در دل من می فروش کرد

بزم میی نشد که لبم خشک ازو نبود

بس آرزو که داشت «نظیری » ولی چه سود

امروز گنج یافت که در آرزو نبود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود

او را دلی نبود که در جست و جو نبود

دامن کشید از من خاکی بسان گل

گویی کش از بهار وفا هیچ بو نبود

شمشیر مهر زد به من بی دل و برید

[...]

نظیری نیشابوری

دل کز تو شد بریده کم از سنگ و رو نبود

پیوند روح بود به تو انس و خو نبود

مهر تو ناگهان به سر آمد سبب نداشت

هجر تو اتفاق فتاد آرزو نبود

ناسازی نزاکت طالع سبو شکست

[...]

جویای تبریزی

ای خضر هر که مست شراب جنون بود

حاشا که در متابعت رهنمون بود

دور از تو ذره ذرهٔ من دشمن همند

سوهان استخوان تنم موج خون بود

جام فلک تهی است مدام از می مراد

[...]

آذر بیگدلی

دوشم، به اهل بزم سر گفتگو نبود

من در خمار بودم و، می در سبو نبود

پرسید: در دل تو ندانم چه آرزوست؟!

غافل که در دلم بجز این آرزو نبود!

جرم سگ تو نیست، گرت شب نبرد خواب

[...]

شهریار

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود

از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود

مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود

دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود

دیگر شکسته بود دل و در میان ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه