گنجور

 
نظیری نیشابوری

به هوش سیر چمن کن که شاهدان مستند

قرابه بر سر ابر بهار بشکستند

چمن پیاله کش است و صبا قدح پیمای

معاشران صبوحی ز خواب برجستند

به زیر خرقه نهان باده می خورد صوفی

حکیم و عارف و زاهد همه ازین دستند

جهان و عیش خضر حرف قاف سیمرغست

در حریم فنا زن که نیستان هستند

تو نخل خوش ثمر کیستی که باغ و چمن

همه ز خویش بریدند و در تو پیوستند

به غربت تو چنان تشنه ام که صبرم نیست

به قدر فرصت آن ماهیان که در شستند

ز بی قراری افلاک داغ ها دارم

که تا ز شوق تو برخاستند ننشستند

نوا فزونست ز اندازه بریشم عود

غزل به زمزمه خوانم که پرده ها بستند

به رمز نکته ادا می کنم که خلوتیان

سر سبو بگشادند و در فرو بستند

تو نخل میوه فشان باش در حدیقه دهر

که کم درخت قوی خشک شد که نشکستند

ز کاهلی تو «نظیری » احزان این چمنی

گهی به باغ شدی کز نشاط وارستند