گنجور

 
نیر تبریزی

دم شاهی زنم از بندگی حضرت تو

حلقه‌ای گر ز سر زفت تو در گوش کنم

دل ز همخوابگی حور برآساید اگر

با خیال تو شبی دست در آغوش کنم

چگونه سر بدر آرم ز حلقّ سر زلفت

اسیر بند بپای و غلام حلقه بگوشم

شکوه سلطنت ایخواجه بر تو باد مسلّم

که من گدائی کویش بعالمی نفروشم

مرا که تگ همی آمدی ز صحبت شاهان

پس سراغ تو اکنون گدای خانه بدوشم

ز چین زلف تو بوئی رسیده تا بمشامم

حدیث عنبر سارا فسانه ایست بگوشم

ز دست بردۀ آنساقی است هوش و گرنه

گو است شاهد مجلس که من شراب ننوشم