گفتم هوای زلف تو از سر بدر کنم
ترسم کم عمر در سر اینکار سر کنم
از قیل و قال مدرسه نگشود کار دل
رفتم بخانقاه که فکر ذکر کنم
بگرفت دل ز صحبت ابنای روزگار
خرّم دمی که راه خرابات سرکنم
خوش بود دل ز ذوق وصالت ولی چه سود
مهلت نداد هجر که شب را سحر کنم
کارم ز دست رفت یکی دیده باز کن
تا سینه پیش تیر نگاهت سپر کنم
خامان دلفسرده ندارند سوز عشق
تا کی حدیث دل بر هر بیخبر کنم
من کز شراب لعل تو مستم ز روز عهد
دامن کجا ز بادۀ انگور تر کنم
نیرّ هوای صحبت رندانم آرزوست
تا چند همزبانی این گاو و خر کنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و شور دلی که از آن میکشد سخن میگوید. او ابتدا بیان میکند که قصد دارد از فکر معشوقش فاصله بگیرد، اما میترسد که عمرش به سر رسد. در مدرسه، نمیتواند به دل خود بپردازد و به خانقاه میرود تا به یاد خدا بیفتد. اما در آنجا نیز از غم دنیوی رنج میبرد. شاعر از لذت دیدار معشوق میگوید، اما هنوز هجران او را آزار میدهد. او خواهان بازگشت به دوران خوش عشق و مستی است و آرزو دارد تا با رندان همراه شود و از قید و بندهای جهان رها گردد. به طور کلی، شعر بیانگر تضاد بین عشق و درد، و آرزوی آزادی از قید و بندهاست.
هوش مصنوعی: گفتم که از فکر زلف تو بیرون بروم، ولی میترسم که عمرم به پایان رسد و هنوز در این کار باقی بمانم.
هوش مصنوعی: از صحبتهای بیپایه و بحثهای مدرسه دل راضی نشدم، بنابراین به خانقاه رفتم تا به تفکر و یاد خدا بپردازم.
هوش مصنوعی: دل من با بودن در کنار افراد دنیا به شدت متاثر شد، و تنها یک لحظه خوشی را که در مسیر میخانه بیابم، از آن لذت میبرم.
هوش مصنوعی: دل از شوق وصال تو شاد بود، اما چه فایده که جدایی اجازه نداد تا شب را به صبح برسانم.
هوش مصنوعی: کارم از کنترل خارج شده، فقط یکی را بیدار کن تا بتوانم با سینهام از تیر نگاهت محافظت کنم.
هوش مصنوعی: تنها کسانی که قلبشان بیعاطفه است، عشق را درک نمیکنند. به چه مدت میتوانم داستان دل خود را برای دیگرانی که از آن بیخبرند، بازگو کنم؟
هوش مصنوعی: من از شراب رنگین لب تو شیدا و مست هستم، حال چگونه میتوانم دامن خود را با شراب انگور تر کنم؟
هوش مصنوعی: من آرزومندم که با رندان همنشینی کنم، اما تا کی باید با این گاو و خر همصحبت باشم؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم
گستاخوار بر سر کویش گذر کنم
لبیک عاشقی بزنم در میان کوه
وز حال خویش عالمیان را خبر کنم
جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم
[...]
تاذکر همتت به جهان در سمر کنم
گوش فلک ز مدحت تو پر گهر کنم
نی پای آن که از سر کویت سفر کنم
نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم
چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم
ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم
[...]
روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم
وانگه به سوی عالم علوی سفر کنم
کرّوبیان عرش و مقیمان قدس را
از درد خویش و حسن تو یک یک خبر کنم
از گریه فرش را همه در موج خون کشم
[...]
گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم
دزدیده در جمال رخ او نظر کنم
دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست
او را ز حال زار دل خود خبر کنم
باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.