گنجور

 
نیر تبریزی

لب عذرا که دل وامق از آن خونین است

نوعروسیست که خون جگرش کابین است

نه گزیراست که غم کام من از زهر گشود

طعم پیمانه اگر تلخ و گر شیرین است

چشمت ار خنجر مستانه کشد شیوه اوست

گله ما همه از ناز لب نوشین است

وقت آنست کز بن کاسه پر گردونرا

پاک از خون کشم ار ماه و اگر پروین است

در آفاق به بست از شکران پسته تنگ

به لبت کانچه نگنجد بتصور این است

دل سنگ آب شد از ناله فرهاد بکوه

شب همه شب لب خسرو بلب شیرین است

آدمی نیست که نفریبدش از گندم خال

مار زیبا که بر آن روی بهشت آئین است

درد این نرگس بیمار تو الله چه بلا است

سرنه بینم که در این دردنه بر بالین است

کاروانرا سفر چین ز پی نافه خطاست

کانکه در زلف تو مقدار ندارد چین است

گر تمتع ز چنین روی بهشتی نهی است

زچه زاهد همه در حسرت حورالعین است

بر در میکده گر باده بجولان آری

همه گویند که آتشکده بر زین است

گر اشارت رودم ز ابروی پرچین بدو بوس

جان بسر میدودارچین و اگر ماچین است

ناله مرغ چمن وقت بهار است و مرا

بیرخت نی خبر از دی نه ز فروردین است

نیر ار سجده بر ابروی چنین کفر بود

شهد الله نتوان گفت بدنیا دین است