گنجور

 
نیر تبریزی
 

بر آن سری که بگیری ز لعل او کامی

شراب نوش که در عین پختگی خامی

براه بادیه شرط است سر قدم کردن

اگر بکعبۀ گوش به بندی احرامی

نسیم صبح خدا را تو محرم رازی

ببر زما به سر کوی دوست پیغامی

که آخر ای بت نامهربان من چه شود

که خواجۀ برد از بنده بر زبان نامی

بخاکپای تو تا جان کنم نثار ایدوست

بسوی پرستش رنجور غم بنه کامی

میان حلقۀ زلفی فتاده دل که از او

پدید نیست نه آغازی و نه انجامی

رهت بصومعه ندهند زاهدان نیر

قدیم بدیر مغان نه که رند بدنامی