گنجور

 
عمادالدین نسیمی

هر که را اندیشه زلف تو در دل جا گرفت

چون سر زلفت وجودش مو به مو سودا گرفت

با دهانت نکته‌ای می‌گفتم از اسرار غیب

سالک از راه حقیقت خرده‌ها بر ما گرفت

تا دم از بوی سر زلف تو زد باد صبا

آهوی چین نافه خود را به زیر پا گرفت

در ز رشک نظم دندان تو و گفتار من

شد ز چشم افتاده چون اشک و ره دریا گرفت

ایمن است از غارت اندیشه و تاراج عقل

عشقت ای سلطان خوبان کشور دل تا گرفت

چون تو بی همتا نگاری در دو عالم کس ندید

کو دو عالم را به حسن روی بی همتا گرفت

می خور، ای دل، می ز دست ساقی عشق و مباش

در غم زاهد که او نگرفت ساغر یا گرفت

در هوای عشقت آن مرغی که فانی شد ز خویش

بر سر قاف هویت منزل عنقا گرفت

ای که می خوانی به سرو و سدره قدش را خموش

کار سرو از قد و بالا کی چنین بالا گرفت

با تو امروز از کجا یابد مجال اتصال

هر که را دامن امید وعده فردا گرفت

تا عیان شد آتش انی انا الله از رخت

شعله نور تجلی در همه اشیا گرفت

چون نسیمی هر که رویت دید انا الحق می زند

رخ بپوشان ورنه خواهد کن فکان غوغا گرفت