گنجور

 
نسیمی

ای دل! بلا بکش چو دلت مبتلای اوست

خوشنود شو بدانچه مراد و رضای اوست

تن در جفای او نه و از غم مدار باک

کاین غصه و جفا همه عین وفای اوست

قدر قدر چه داند و قاضی هر قضا

آن دل که او نه قابل قدر و قضای اوست

دنیی و دین برای وصالش دهیم و جان

زانرو که دل ز جمله صلاحی برای اوست

فوتی نمی شود اگرش جان فدا کنم

چون جان بود یکی، صد از این جان فدای اوست

چندین بلا ز قامت و بالای پر بلاش

گر می رسد به جان بکشم چون بلای اوست

راهم نمای ای دل! اگر رهبری مرا

تا بگذرم از آنکه نه میل و هوای اوست

بر گرد گرد دامن مردی اگر رسم

جان ها بها دهم که دلم بی بهای اوست

ای غم! دگر به سوی نسیمی گذر مکن

کاین حجره های جان و دلش، خاصه جای اوست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

خاقانیا چو آب رخت رفت در سال

مستان نوال کس که وبال آشنای اوست

بر خستگی دل مطلب مرهم قبول

نه دل نه مرهمی که جراحت فزای اوست

آن را که بشکنند نوازش کنند باز

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خاقانی
کمال‌الدین اسماعیل

کردارهای خصم تو اندر قفای اوست

تا در کنار او نهد آنچ آن سزای اوست

سعدی

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

بی‌خانمان که هیچ ندارد به جز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست

جان و جهان و هر چه دگر از برای اوست

آبِ حیات در قدحِ جان فزایِ او

انفاسِ روح در دمِ معجز نمایِ اوست

هرگز دگر خلاص و نجاتش کجا بود

[...]

اوحدی

آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوست

و آن یار سر کشید که تن خاک پای اوست

گر زانکه عاشقی به مثل خاک دوست شد

ما خاک آن سگیم که پیش سرای اوست

سازی ندیده‌ایم و نوایی ازو، مگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه