گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست

جان و جهان و هر چه دگر از برای اوست

آبِ حیات در قدحِ جان فزایِ او

انفاسِ روح در دمِ معجز نمایِ اوست

هرگز دگر خلاص و نجاتش کجا بود

حلقی که قیدِ طره مشکل گشایِ اوست

مرغ دلِ تپانِ مرا چون کبوتران

پروازِ شوق بر سرِ بامِ سرایِ اوست

شادیّ جان ما غم عشق است هم چنانک

بیمار را طبیبِ شفا احتمایِ اوست

مغزش عجین به علّتِ ماخولیا بود

در هر سری که نه همه محضِ هوایِ اوست

از غایبان غریب بود دعویِ حضور

خرّم وجودِ آن که به دل آشنایِ اوست

عشق آمد و نزاریِ شوریده حال را

از خانه کرد بر در و بنشست جای اوست

ترک مراد و وایهء دنیا گرفته‌ایم

مقصودِ ما به دین و به دنیا رضایِ اوست

بر امر و نهیِ عشق که نافذتر از قفاست

ما را چه اختیار بود رای رایِ اوست