گنجور

 
نسیمی

خرامان میرود دلبر به بستان وقت گل گل گل

به رخ گل گل به لب مل مل به قد چون سرو سنبل بل

سمن داری تو در بر بر به شوخی راست چون عرعر

دلت چون سنگ مرمر مر زبانت راست چون بلبل

به سنگینی چو که که که، به چستی باد صرصر صر

درآمد در چمن چم چم چمن پر شد ز غلغل غل

عرق بر عارضش نم نم ز مدحش دم به دم دم دم

کمندش برده خم خم خم سمندش همچو دلدل دل

نمی دانی تو آن خویش، نگردی گرد آن کویش

نسیمی دید آن رویش فتاد اندر تسلسل سل