گنجور

 
ناصر بخارایی

ما را هوس صحبت جان پرور یار است

ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است

آتش نفسان قیمت میخانه شناسند

افسرده دلان را به خرابات چه کار است

نی را که نوا از لب یارست به هر حال

پیوسته چرا هم‌نفس نالهٔ زار است

باید طلبد تا برسد مرد به مطلوب

شادی و غم و راحت و رنج و گل و خار است

تا قطع علایق نکنی، وصل نیابی

سنگ و گهر و نیک و بد و مهره و مار است

شاهی به چه کار آید و دولت چه تجمل

لشکر چه محل دارد و زر در چه شمار است

در صومعه کس را نرسد دعوی توحید

منزلگه مردان موحد سر دار است

دستار چه کار آید و سجاده چه باشد

بر مرکب بی قوت روح این همه بار است

ناصر اگر از درد بنالد عجبی نیست

مهجور ز یار است و پریشان ز دیار است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حمیدالدین بلخی

هنگام گل و لاله و ایام بهار است

عالم چون رخ خوبان پر نقش و نگار است

نرگس به چمن در صنمی سبز لباس است

سوسن به صف اندر پسری سیم‌عذار است

اثیر اخسیکتی

خیزید و می آرید که هنگام بهار است

رخسار عروسان چمن همچو نگار است

آن شاخ که بُد عور، کنون مُلحَم‌پوش است

و آن دشت که بُد ساده، کنون سرّ عذار است

در دامن گلزار، صبا مدخنه‌سوز است

[...]

اسیر شهرستانی

از عکس تنت جیب قبا آینه زار است

پیراهن از اندام تو لبریز بهار است

دایم دم صبح است در اقلیم محبت

آیینه دلان را به شب و روز چه کار است

کرد از ستم آباد شب هجر خلاصم

[...]

جویای تبریزی

اکنون که ز پیریم به عینک سر و کار است

پیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است

در دیدهٔ عالی نظران چرخ و کواکب

دودی است که آمیخته با مشت شرار است

در راه تو آنرا که به دریا دل خود داد

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از جویای تبریزی
بیدل دهلوی

به خوان لذت دنیا گزند بسیار است

ترنجبینی اگر هست بر سر خار است

به باد رفتهٔ ذوق فضولییم همه

سر هوا طلبیها حباب دستار است

عنان وحشت مجنون ما که می‌گیرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه