گنجور

 
جویای تبریزی

اکنون که ز پیریم به عینک سر و کار است

پیوسته دو چشمم به تماشای تو چار است

در دیدهٔ عالی نظران چرخ و کواکب

دودی است که آمیخته با مشت شرار است

در راه تو آنرا که به دریا دل خود داد

هر موج درین بحر پر آشوب کنار است

دارند همه ذکر تو در پردهٔ خاصی

گر نالهٔ قمری است و گر صوت هزار است

هر نالهٔ جانسوز که از نای برآید

سرگرم سراسر روی کوچهٔ یار است

در دیدهٔ بالغ نظران پرتو خورشید

بر خاک ره افتادهٔ آن شاهسوار است

گه ذاکر تسبیح و گهی قائل تهلیل

تا صبح ز سیاره فلک سبحه شمار است

چون غنچهٔ گل مرغ چمن را زهوایت

در بیضه دلش خون شده و سینه فگار است

خوناب جگر در قدح قدرشناسان

بسیار به از افشردهٔ آب انار است

آنکس که در آغوش خیال تو غنوده است

فارغ دلش از آرزوی بوس و کنار است

از ضعف چنانم که به صد حیله درآید

در دیدهٔ مردم تنم از بس که نزار است

چون در نظر خلق درآییم که از ضعف

پیوسته به پیراهن ما جسم چو تار است

هر کس دلش از مهر حقیقت شده روشن

چون صبح بری صفحه اش از نقش و نگار است

سرپنجهٔ فیضش نگشاید گره کس

مشغول به تن پروری آن کو چو چنار است

آنکس که بپوشد نظر از عیب خلائق

بر آینه داند چقدر حق غبار است

بی بار بود سرو و قد یار چو کلکم

سروی است که تا نقش پی او همه بار است

از یاد وطن در سفر آنکس که نیاسود

باشد چو نگین خانه نشین گرچه سوار است

دل را گزد از بس سخن تلخ حسودان

گویا دهن اهل حسد ثقبهٔ مار است

در سینهٔ این مرده دلان مهر رخ دوست

شمعی است فروزنده ولی شمع مزار است

آنرا که خرد بسته لب از هرزه درائی

مانند حبابش خمشی گشته حصار است

پیمانهٔ دلها تهی از خون جگر نیست

همکاسه شدن لازمهٔ قرب و جوار است

هر چند ضعیف اند ز یاران طلب امداد

کآوازهٔ ساز این همه از پهولی تار است

بر خویش چه نازد صدف از پهلوی گوهر

کز زحمت در یوزه کفش آبله دار است

دارم سه غزل هدیهٔ یاران سخن سنج

کز هر یک از آن خامه من سحر نگار است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حمیدالدین بلخی

هنگام گل و لاله و ایام بهار است

عالم چون رخ خوبان پر نقش و نگار است

نرگس به چمن در صنمی سبز لباس است

سوسن به صف اندر پسری سیم‌عذار است

اثیر اخسیکتی

خیزید و می آرید که هنگام بهار است

رخسار عروسان چمن همچو نگار است

آن شاخ که بُد عور، کنون مُلحَم‌پوش است

و آن دشت که بُد ساده، کنون سرّ عذار است

در دامن گلزار، صبا مدخنه‌سوز است

[...]

ناصر بخارایی

ما را هوس صحبت جان پرور یار است

ور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است

آتش نفسان قیمت میخانه شناسند

افسرده دلان را به خرابات چه کار است

نی را که نوا از لب یارست به هر حال

[...]

اسیر شهرستانی

از عکس تنت جیب قبا آینه زار است

پیراهن از اندام تو لبریز بهار است

دایم دم صبح است در اقلیم محبت

آیینه دلان را به شب و روز چه کار است

کرد از ستم آباد شب هجر خلاصم

[...]

جویای تبریزی

آن کسوت نازک که بر اندام تو بار است

چون نکهت گل دست در آغوش بهار است

نبود چو حبابش هوس صدر نشینی

آن پاک گهر را که خبر از ته کار است

کس ره نبرد حال سیه روز غمت را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از جویای تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه