کام ناکامی روا کن از دهان خویشتن
در میان آور کناری از میان خویشتن
خود تن جان داده را از تاب هجرش مسوز
رحم کن بر جان رنجوری به جان خویشتن
ترسم از دست زبان روزی دهم سر را به باد
شمعوار از بهر آن سوزم زبان خویشتن
من ز دل بیرون نخواهم کرد ابروی تو را
گر مرا قربان کنی بهر کمان خویشتن
از تن خاکی برآمد گرد و گردم بر درت
تا مگر راهم دهی بر آستان خویشتن
چون شب هجران برافروزی چراغ از جان خود
میکشم روغن ز مغز استخوان خویشتن
در هوای مهر تو چون صبح ناصر صادق است
آشکارا میکنم راز نهان خویشتن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ناکامیها و دردهای ناشی از جدایی صحبت میکند. او از خود میخواهد که ناکامیها را به زبان نیاورد و از درد هجران نرنجاند. شاعر به خاطر عشق خود به محبوب، از جان و دلش میسوزد و از اینکه زبانش ممکن است او را به خطر بیندازد، نگران است. او ابروی محبوبش را هرگز از دلش خارج نمیکند و حتی اگر قربانی شود، شکیبایی میکند. شاعر با اشتیاق به درگاه محبوب میآید و از جان و وجودش برای روشن کردن چراغ عشق استفاده میکند. در نهایت، او به عشق و محبتش اعتراف میکند و رازهای نهانش را آشکار میسازد.
هوش مصنوعی: نیکوست که ناامیدیها را از زبان خود دور کنیم و آنها را در دل نگهداریم.
هوش مصنوعی: به خاطر درد و جدایی من، به جان خسته و رنجور خودت رحم کن و از آزار بیشتر من بپرهيز.
هوش مصنوعی: میترسم که در یک روز بر اثر زبان خود، کارم به جایی برسد که مانند شمع بسوزم و به خاطر این آتش به جان خودم آسیب بزنم.
هوش مصنوعی: من هرگز ابروی تو را از دل بیرون نخواهم کرد، حتی اگر به پای کمان خودم قربانی شوم.
هوش مصنوعی: از جسم خاکیام غبار از درگاه تو برمیخیزد تا شاید اجازه دهی که به آستان خودت نزدیک شوم.
هوش مصنوعی: وقتی که در شب جدایی، شعله امید را روشن میکنی، از جانم بهعنوان سوخت استفاده میکنم و مایه لازم را از عمق وجود خود استخراج میکنم.
هوش مصنوعی: در فضای محبت تو، مانند صبح که همیشه روشن و راستگوست، رازهای پنهان خود را به وضوح بیان میکنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
منت ایزد را که گردون گر که یکچندی مرا
در جهان میداشت سر گردان بسان خویشتن
از جهان بیرون نرفتم تا ندیدم عاقبت
دشمنانم را بکام دوستان خویشتن
من نه چون دونان برای نان چنین سر گشته ام
[...]
دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتن
جان دهد مرغ از برای آشیان خویشتن
قمری نالان که عاشق بود بر بالای سرو
در سر او کرد آخر خان و مان خویشتن
همچو شمع از انگبین کامم ز شیرینی بسوخت
[...]
ای جمالت گشته پیدا در نهان خویشتن
وی رخت گردیده پیدا در عیان خویشتن
در جهان، خود عشق می بازی به حسن روی خود
عاشق و معشوق خویشی در جهان خویشتن
از لب خود در سؤالی و جواب از لفظ خود
[...]
تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن
می خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن
راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست
اینقدر غافل مباش از گلستان خویشتن
نیست نرگس را چو برگ گل به شبنم احتیاج
[...]
تا چراغ انجمن کردن زبان خویشتن
می خورم چون شمع دایم مغز جان خویشتن
گوهر من در ته گرد کسادی شد یتیم
وقت آن آمد که بر بندم دکان خویشتن
روی بهبودی ندارد داغهای سینه ام
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.