گنجور

 
ناصر بخارایی

کام ناکامی روا کن از دهان خویشتن

در میان آور کناری از میان خویشتن

خود تن جان داده را از تاب هجرش مسوز

رحم کن بر جان رنجوری به جان خویشتن

ترسم از دست زبان روزی دهم سر را به باد

شمع‌وار از بهر آن سوزم زبان خویشتن

من ز دل بیرون نخواهم کرد ابروی تو را

گر مرا قربان کنی بهر کمان خویشتن

از تن خاکی برآمد گرد و گردم بر درت

تا مگر راهم دهی بر آستان خویشتن

چون شب هجران برافروزی چراغ از جان خود

می‌کشم روغن ز مغز استخوان خویشتن

در هوای مهر تو چون صبح ناصر صادق است

آشکارا میکنم راز نهان خویشتن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابن یمین

منت ایزد را که گردون گر که یکچندی مرا

در جهان میداشت سر گردان بسان خویشتن

از جهان بیرون نرفتم تا ندیدم عاقبت

دشمنانم را بکام دوستان خویشتن

من نه چون دونان برای نان چنین سر گشته ام

[...]

کمال خجندی

دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتن

جان دهد مرغ از برای آشیان خویشتن

قمری نالان که عاشق بود بر بالای سرو

در سر او کرد آخر خان و مان خویشتن

همچو شمع از انگبین کامم ز شیرینی بسوخت

[...]

نسیمی

ای جمالت گشته پیدا در نهان خویشتن

وی رخت گردیده پیدا در عیان خویشتن

در جهان، خود عشق می بازی به حسن روی خود

عاشق و معشوق خویشی در جهان خویشتن

از لب خود در سؤالی و جواب از لفظ خود

[...]

صائب تبریزی

تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن

می خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن

راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست

اینقدر غافل مباش از گلستان خویشتن

نیست نرگس را چو برگ گل به شبنم احتیاج

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
سیدای نسفی

تا چراغ انجمن کردن زبان خویشتن

می خورم چون شمع دایم مغز جان خویشتن

گوهر من در ته گرد کسادی شد یتیم

وقت آن آمد که بر بندم دکان خویشتن

روی بهبودی ندارد داغهای سینه ام

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه