ای جمالت گشته پیدا در نهان خویشتن
وی رخت گردیده پیدا در عیان خویشتن
در جهان، خود عشق می بازی به حسن روی خود
عاشق و معشوق خویشی در جهان خویشتن
از لب خود در سؤالی و جواب از لفظ خود
با دو عالم در حدیثی از زبان خویشتن
مدتی گنج ظهورت بود در کنج نهان
عاقبت گشتی دلیلی در بیان خویشتن
بار چندی در تفرجگاه ذات پاک خود
حور حسن خویش بودی در جنان خویشتن
تاترا نشناسد اغیاری و هر نامحرمی
در لباس آب و گل کردی روان خویشتن
مدتی شد کو نسیمی از تو میجوید نشان
میندانست آن که یابد از نشان خویشتن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در مورد عشق و زیبایی الهی است که در درون خود فرد پنهان شده است. شاعر به تصویر زیبایی اشاره میکند که نه تنها در ظاهر بلکه در عمق وجود آدمی نیز وجود دارد. او بیان میکند که عشق و معشوقی که در درون خود دارد باعث میشود تا به زیبایی و جذابیت زندگی توجه کند. شاعر به گفتگو و تبادل احساسی میان معشوق و عاشق اشاره میکند و میگوید که آگاهی از این عشق و وجود معشوق در دل او، باعث شفافیت و روشنایی در وجودش شده است. همچنین، اشاره میکند که جستجوی خود را آغاز کرده و در پی یافتن نشانهای از معشوق برآمده است.
هوش مصنوعی: زیبایی تو در درون خودت آشکار شده و چهرهات در ظاهر وجودت نمایان گشته است.
هوش مصنوعی: در این دنیا، خود عشق به زیبایی چهرهات بازی میکند و تو در این جهان، عاشق و معشوق خود هستی.
هوش مصنوعی: با لب خود سوال میپرسی و با زبان خود، از معرفت و تجربهات با دو جهان گفتگو میکنی.
هوش مصنوعی: مدتی وجود تو به طور مخفیانه در دلها پنهان بود، اما بالاخره بهانهای شدی تا خودت را نشان دهی و بیان کنی.
هوش مصنوعی: مدتی در جایگاه زیباییهای خود، همچون حورهای بهشت، در لذت و شادی به سر میبردی.
هوش مصنوعی: تاترا، که نماد خودشناسی و آگاهی است، نمیتواند فریبکاری و نامحرمی را که در قالبهای مادی ظاهر شدهاند، شناسایی کند. این امر نشان میدهد که انسان باید به عمق وجود خود و شناخت خویشتن بپردازد تا بتواند حقیقت امور را درک کند.
هوش مصنوعی: مدتی است که نسیمی به دنبال نشانی از تو میگردد، اما آن کس که میخواهد نشانی از خودش را پیدا کند، نمیداند چگونه این کار را انجام دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
منت ایزد را که گردون گر که یکچندی مرا
در جهان میداشت سر گردان بسان خویشتن
از جهان بیرون نرفتم تا ندیدم عاقبت
دشمنانم را بکام دوستان خویشتن
من نه چون دونان برای نان چنین سر گشته ام
[...]
دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتن
جان دهد مرغ از برای آشیان خویشتن
قمری نالان که عاشق بود بر بالای سرو
در سر او کرد آخر خان و مان خویشتن
همچو شمع از انگبین کامم ز شیرینی بسوخت
[...]
کام ناکامی روا کن از دهان خویشتن
در میان آور کناری از میان خویشتن
خود تن جان داده را از تاب هجرش مسوز
رحم کن بر جان رنجوری به جان خویشتن
ترسم از دست زبان روزی دهم سر را به باد
[...]
تندخویان می زنند آتش به جان خویشتن
می خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن
راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بست
اینقدر غافل مباش از گلستان خویشتن
نیست نرگس را چو برگ گل به شبنم احتیاج
[...]
تا چراغ انجمن کردن زبان خویشتن
می خورم چون شمع دایم مغز جان خویشتن
گوهر من در ته گرد کسادی شد یتیم
وقت آن آمد که بر بندم دکان خویشتن
روی بهبودی ندارد داغهای سینه ام
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.