گنجور

 
ناصر بخارایی

من همچو گل در خنده‌ام، گو یار در خونم نشان

من همچو سرو آزاده‌ام، گو یار بی برگم بمان

مو با میانش لاف زد، لیکن روان در تاب شد

چون باز دید از نازکی، یک موی فرقی در میان

دایم چرا با صورتش، آیینه آمد رو به رو

هر دم چرا ساغر نهد، با او دهان را با دهان

امروز در کوی مغان، خواهیم گشتن در به در

سجاده‌ها در رهن می، دستارها در پا کشان

من گوی عشقم، گو بزن چوگان طعنم آن و این

چون کشته گشتم، گو بکش تیغ ملامت این و آن

با عشق در پیچیده‌ام چون نامه خط بر من مکش

بر خط مهرت می‌روم، چون خامه از پیشم مران

ناصر گذشت از رنگ و بو، عشق تو دارم در نظر

آن بوی در رنگش ببین، آن نقش در رویش بخوان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

انوار و ظلمت را مکان بر جای و دائم تازنان

ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصرخسرو
امیر معزی

چون‌ کرد پیش‌آهنگ را در زیر محمل ساربان

بر پشت پیش‌آهنگ شد از خیمه شمع کاروان

آن چون مه ناکاسته چون ‌گلبن پیراسته

همچون بهشت آراسته روشن چو خرم بوستان

صافی تن او نسترن بویا بر او یاسمن

[...]

سنایی

داری تو ای سرو روان بر لاله و بر ارغوان

از مشک و عنبر صولجان از عشقت ای حور جنان

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
مجیرالدین بیلقانی

لا تحترق منی الجنان

لا تبل نفسی بالهوان

مولانا

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می‌رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطّارها آراسته

از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان

این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه