گنجور

 
ناصر بخارایی

کو قاصدی که راز تو با او بیان کنم

جان را مگر به سوی جنابت روان کنم

گه ناله‌ای چو مرغ فرستم به پیش تو

گه اسب را دو اسبه به پیشت روان کنم

کی من به صبح وصل تو یابم مجال قُرب

از تو شبی بود که کمر در میان کنم

یا جان پاره را بکن از جامه پاره‌تر

یا تحفه‌ای فرست که پیوند جان کنم

یادم مکن که کوه بلا شد وجود من

بر هر دلی که بگذرد او را گران کنم

آید خیال تو، تنِ زارم کشم به پیش

یا خویشتن فدای ره میهمان کنم

گویند ناصر از غم تو دوست واقفست

خود را بدین دروغ چرا شادمان کنم

 
 
 
زنده‌رود
جنید شیرازی

گر من ز سر عشق تو رمزی بیان کنم

سیل‌آب خون ز دیده مردم روان کنم

عارف هزار ناله برآرد ز بی‌خودی

گر شمه‌ای ز شرح جمالت بیان کنم

گر بر درت مجال‌گهی کوچکم بود

[...]

اسیری لاهیجی

جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم

از چشمه های چشم جهان خون روان کنم

عهدیست در ازل بتو ما را که تا ابد

برهر چه رای عشق بود من همان کنم

ناصح چه منعم از می و معشوق میکنی

[...]

کلیم

در مطلعی که وصف دهانش بیان کنم

غیر از میان چه قافیه آندهان کنم

چون خودفروش سود زسوا ندیده ایم

گر خاک را بزر بفروشم زیان کنم

خاموشی است ذکر خفی نزد سالکان

[...]

صائب

صد خنده واکشم ز تو تا ترک جان کنم

در خون صد بهار روم تا خزان کنم

تیغش ز سخت جانی من کند اگر شود

لوح مزار خویش ز سنگ فسان کنم

مجذوب تبریزی

دارم به سر که خدمت پیر مغان کنم

تا عیش‌ها ز دولت بخت جوان کنم

هرگز کسی به دولت خود پا نمی‌زند

تا سر به جاست خدمت این آستان کنم

مشقی‌ست ناله‌ام که به تب می‌رود ز پیش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه