گنجور

 
ناصر بخارایی

تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنم

گر جان گرانباری کند، در دم سبکبارش کنم

مرغ دلم کز من رمید، اندازمش در چاه غم

تا کی گرفتارم کند، من هم گرفتارش کنم

این دیده کز نادیدنش،‌ افتاد در بیکاری‌ئی

تا سوی غیری ننگرد، از دیده بیکارش کنم

من می‌روم واو بی‌خبر، نالم مگر آگه شود

گرچه ندارد رحمتی، باری خبردارش کنم

زان می‌نهم لب بر لبش تا چون فتد آتش به من

خود را سپند سوخته بر چشم بیمارش کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم

من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگر

هر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم

جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شد

[...]

اسیر شهرستانی

از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنم

یک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم

در ظلمت بخت سیه عالم به او روشن نشد

افروختم شمع وفا کز خود خبردارش کنم

سوز محبت حسن را رنگین بهار دیگر است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه