گر بنگری در آینه عکس جمال خویش
عاشق شوی هر آینه بر زلف و خال خویش
نشناخت عقل ناقص ما حسن کاملت
هم خود شناختی به حقیقت کمال خویش
آنها که گفتهاند به وصلت رسیدهایم
آری رسیدهاند ولی در خیال خویش
چون وصل و هجر با تو روا نیست از چه روی
آوازه در جهان فکنی از وصال خویش
تا از سماع وصل تو حالیست در دلم
جز پیش چنگ و نی نکنم وجد و حال خویش
هر خودنما که از سر حالت کند خروش
محجوب ماندهاست ز حال محال خویش
ناصر اگر تو مثل نداری به عاشقی
معشوق هم به حسن ندارد مثال خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت خود اشاره میکند و میگوید که اگر شخصی به خود در آینه نگاه کند، شیفتهی زیبایی و صفات خود میشود. او به نقص عقل اشاره دارد که نمیتواند زیبایی کامل محبوب را درک کند و خود، حسن و کمال خویش را به خوبی میشناسد. شاعر بیان میکند که برخی افراد فکر میکنند به وصال محبوب رسیدهاند، اما این فقط یک خیال است. او از وضعیت وصل و جدایی با محبوب ناامید است و تنها به یاد زیبایی محبوب در دل خود میرقصد. همچنین، کسانی که فقط به خودنمایی میپردازند، از واقعیت حال خود غافلاند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که اگر عاشق تواناییای در خود نمیبیند، محبوب هم در زیباییاش بینظیر است.
هوش مصنوعی: اگر به آینه نگاه کنی و چهره خود را ببینی، به راحتی جذب زیبایی خود میشوی و دل به زلف و نشانههای صورتت میبندی.
هوش مصنوعی: عقل ناتوان ما نمیتواند زیبایی کامل تو را درک کند، اما تو خود به خوبی کمال و زیباییات را میشناسی.
هوش مصنوعی: افرادی که ادعا میکنند به وصال و رسیدن به محبوب دست یافتهاند، در واقع فقط در تصور و خیال خود به این نتیجه رسیدهاند.
هوش مصنوعی: اگر ارتباط و جدایی با تو درست نیست، پس چرا نام و آوازهات را در دنیا از پیوند خود را به میان میآوری؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که احساس وصال تو در دل من وجود دارد، جز در حضور ساز و نی نمیتوانم حالت و وجد خود را نشان دهم.
هوش مصنوعی: هر کسی که از سر غرور و خودپسندی نعره میزند، در واقع در درونش به حال و وضعیت غیرممکنی دچار شده است و نمیتواند احساسات واقعی خود را نشان دهد.
هوش مصنوعی: ناصر، اگر تو در عشق بینظیری، بدان که معشوق نیز در زیبایی مانند خود را ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش
آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش
من شرح حال خویش ندانم که چیست خود؟
زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش
آنرا که هست طالع ازین کار، گو: بکوش
[...]
بس کس که یافت خست و امساک پیشه کرد
بر نفس ناستوده و اهل و عیال خویش
عذرش بر آن دنائت و خست همین بود
دائم ز بیم فقر نگهداشت مال خویش
عمری بفقر میگذراند ز بیم فقر
[...]
نقشی به بست دلبر من بر مثال خویش
آراستش بزیور حسن و جمال خویش
آورد در وجود برای سجود خود
آن نقش که داشت بتم در خیال خویش
آئینه بساخت ز مجموع کاینات
[...]
دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش
وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش
شکر خدا که می نتوانی که یک نفس
پیوند خاطرم ببری از خیال خویش
بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف
[...]
از ضعف اگر در آینه بینم جمال خویش
آهی کشم که آینه گردد ز حال خویش
مرغ شکسته بالم و در وادی امید
پیدا بود که چند توان شد ببال خویش
لاف کمال پیش سگان تو چون زنم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.