دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویش
وانگه نهفتی از نظر من جمال خویش
شکر خدا که می نتوانی که یک نفس
پیوند خاطرم ببری از خیال خویش
بیرون خرام مست و سرانداز هر طرف
سرهای سروران بنگر پایمال خویش
دیوانه توام دگران را به سنگ زن
در شور کن مرا پی دفع ملال خویش
گر باغبان ز لطف قدت یافتی نشان
بر جویبار دیده نشاندی نهال خویش
داری دریغ تیغ خود از عاشقان، مباش
بر تشنگان بخیل به آب زلال خویش
گفتی که چیست حال تو جامی خدای را
بنشین دمی که با تو کنم شرح حال خویش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و وصال صحبت میکند. او از لطف معشوقش میگوید که باعث شده در کنار او باشد، اما همزمان از غیاب جمال او نیز نگران است. او شکرگزار است که هیچکس نمیتواند او را از یاد معشوقش دور کند. شاعر با اشاره به مستی و سرور در عشق، از دیوانگی و عذاب دیگران به خاطر عشقش میگوید. او همچنین به گلایه از معشوقش میپردازد که ممکن است نسبت به عاشقان سنگدل باشد. در پایان، شاعر به درخواست معشوق برای گفتوگو درباره حال خود اشاره میکند. کل این شعر به ابراز احساسات عمیق و پیچیدگیهای عشق اختصاص دارد.
هوش مصنوعی: تو با مهربانی و عشق خود به من لطف کردی و به من نزدیک شدی، اما پس از آن، زیبایی خود را از من پنهان کردی.
هوش مصنوعی: خوشحالم که نمیتوانی حتی یک لحظه تصور من را از ذهنت پاک کنی.
هوش مصنوعی: با زیبایی و جذبهای که از تو جاری است، به آرامی و غرور در حال حرکت هستی. به اطراف نگاه کن و ببین که بزرگان و سروران چگونه تحت تأثیر تو قرار گرفته و پایمال احساسات و وجود تو شدهاند.
هوش مصنوعی: من مجنون تو هستم و دیگران را به سنگ بینداز، اما من را در شوق تو مشغول کن تا از ناراحتی خود دور شوم.
هوش مصنوعی: اگر باغبان به لطف و زیبایی تو پی ببرد، در کنار جویبار، نهال خود را خواهد کاشت.
هوش مصنوعی: تو نباید از عاشقان بخل ورزی و از نیکی کردن به آنها خودداری کنی. همانطور که با بخشش به تشنگان، باید محبت و بخشش خود را نثار دیگران کنی.
هوش مصنوعی: تو از حال من پرسیدی و من گفتم که بگذار کمی بنشینم تا داستان زندگیام را برایت بگویم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با یار بیوفا نتوان گفت حال خویش
آن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش
من شرح حال خویش ندانم که چیست خود؟
زیرا که یک دمم نگذارد به حال خویش
آنرا که هست طالع ازین کار، گو: بکوش
[...]
بس کس که یافت خست و امساک پیشه کرد
بر نفس ناستوده و اهل و عیال خویش
عذرش بر آن دنائت و خست همین بود
دائم ز بیم فقر نگهداشت مال خویش
عمری بفقر میگذراند ز بیم فقر
[...]
گر بنگری در آینه عکس جمال خویش
عاشق شوی هر آینه بر زلف و خال خویش
نشناخت عقل ناقص ما حسن کاملت
هم خود شناختی به حقیقت کمال خویش
آنها که گفتهاند به وصلت رسیدهایم
[...]
نقشی به بست دلبر من بر مثال خویش
آراستش بزیور حسن و جمال خویش
آورد در وجود برای سجود خود
آن نقش که داشت بتم در خیال خویش
آئینه بساخت ز مجموع کاینات
[...]
از ضعف اگر در آینه بینم جمال خویش
آهی کشم که آینه گردد ز حال خویش
مرغ شکسته بالم و در وادی امید
پیدا بود که چند توان شد ببال خویش
لاف کمال پیش سگان تو چون زنم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.