مسلسل است غم دل به زلف پُر چینش
که گرد دور قمر بستهاند بر چینش
چنان به حلقهٔ زنار زلف او دل من
مقید است که بر باد میرود دینش
رخِ چو آینهاش را ز حُسن آئین است
که نقش صورت جان دیدهام در آئینش
اگر چه عمر به تلخی گذشت بر فرهاد
همین بس است که باقیست جان شیرینش
مرا ز دست خطائی برفت و نیست صواب
بهای چین و ختا بود زلف مشکینش
اگر به گِرد گُلش گَرد ره بود ای باد
غبار سنبل پرچین بدیده بر چینش
به صبح و شام چو ناصر دعای او گوید
مسبحّان فلک میکنند آمینش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به غم و اشتیاق عاشقانه میپردازد. شاعر از زلف محبوب خود به عنوان توری که دلش را در آن گرفتار کرده، سخن میگوید و نشان میدهد که حتی اگر عشقش پر از رنج باشد، ارزشمند و شیرین است. تصویر زیبای محبوبش مانند آینهای است که جمال او را نشان میدهد و شاعر با وجود تلخیهای عمرش، بهخاطر عشقاش آرامش مییابد. همچنین، او با تقدیر از زلف محبوب و زیباییهایش، به دعا و نیکیهای او اشاره میکند. در نهایت، شاعر از قدرت عشق و زیبایی محبوبش در زندگیاش صحبت میکند.
هوش مصنوعی: غم دل مانند زنجیری است که به زلفی پیچیده و پرچین و چشمنواز گره خورده است، همانطور که گردی در اطراف قمر قرار دارد و زیبایی آن را بیشتر میکند.
هوش مصنوعی: دل من به شدت تحتتأثیر زلف اوست و آنقدر به آن وابسته شده که حتی ایمانم نیز در خطر است.
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند آینه است و زیباییاش به خاطر خصوصیات خاص اوست؛ من تصویر روح را در زیبایی او مشاهده کردهام.
هوش مصنوعی: هرچند که زندگی فرهاد با درد و سختی همراه بود، اما این کافی است که او همچنان جان شیرینی دارد و هنوز زنده است.
هوش مصنوعی: من به خاطر یک اشتباه از دستش دادم و الان نمیتوانم درست قضاوت کنم. بهای زلف سیاه او از چین و ختا فراتر است.
هوش مصنوعی: اگر باد به دور گل بگردد، غبار سنبل را بر چینش آن میبیند.
هوش مصنوعی: ناصر در صبح و شام دعا میکند و در پاسخ، آسمانها با صدای بلند آمین میگویند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هزار یادِ سرِ پنجۀ نگارینش
هزار یادِ بناگوش و عِقدِ پروینش
کنار من شود از اشک تا میان پرخون
چو یادم آید از آن پنجۀ نگارینش
ز بس تپیدنِ دل چون گِره شوم درهم
[...]
بهشت سفره درویش و، کاسه چو بینش
دروست مائده جنت، آش کشکینش
بود فراغت دنیا و آخرت باغی
که غیر دست تهی، نیست هیچ گلچینش
جهان زنی است بخون تو چشم کرده سیاه
[...]
چه غنچهها که نپرود باغ نسرینش
چه میوهها که نیاورد سرو سیمینش
چه فتنهها که نینگیخت چشم پرخوابش
چه حلقهها که نیاویخت زلف پرچینش
چه دانهها که نپاشید خال هندویش
[...]
ز سیر دار فنا بسته چشم حق بینش
رسید به جدل دور از خدا به بالینش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.