گنجور

 
ناصر بخارایی

ای به خوبی بر همه خوبان امیر

ملک دلها را به حسن خُلق گیر

تُرک چشمت گر به غارت برد دل

کرد زلف هندویت جان را اسیر

تا کمان ابروانت دیده است

در دهان جز زه نیاورده است تیر

جام لعلت جرعه‌ای بر خاک ریخت

آهوی چشم بتان شد شیرگیر

در تن من نیست یک رگ هوشیار

من مگر مِی خورده‌ام بر جای شیر

بنده در خدمت اگر تقصیر کرد

از خداوندی تو عذرش درپذیر

من جوانم، پیر گردم در رهت

گر بود بخت جوان و عقل پیر

گر چه تو خورشیدی و ما ذره‌ایم

از بزرگی خرده بر خردان مگیر

برکشد ناصر نفیر از چنگ غم

گر تو را نبود نفوری از نفیر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

گرسنه روباه شد تا آن تبیر

چشم زی او برده، مانده خیر خیر

مسعود سعد سلمان

ای نگار تیر بالا روز تیر

خیز و جام باده ده بر لحن زیر

عاشقی در پرده عشاق گوی

راههای طبع خواه دلپذیر

شعرهای شهره از من دار گوش

[...]

وطواط

تاح دولت ، ای جوان بی نظیر

از تو عاقل تر نباشد هیچ پیر

هست در اصلت بلندی بی خلاف

خود چنین باید وزیر بن الوزیر

در میان دولت تو می زییم

[...]

انوری

ای بهمت برتر از چرخ اثیر

وز بزرگی دین یزدان را نصیر

برده حکمت گوی از باد صبا

کرده دستت دست برابر مطیر

ای جوان بختی که مثل و شبه تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه