میگذشت و ز حیا چهره برافروخته بود
ای بسا خانه که از آتش او سوخته بود
چون کمانخانهٔ ابرو بگشاد از غمزه
چشم در دیدهٔ صاحبنظران دوخته بود
یار در جان من آن دم که همیزد آتش
سنگ و آهن دل او بود و دلم سوخته بود
جمله در آب مِی انداخت به یک دم ساقی
صبر من هر چه به ایام بیندوخته بود
نخریدند به یک جرعهٔ می از صوفی
در خرابات مغان زهد که بفروخته بود
جان چو پروانه فشاندیم بر آن شمع که او
مجلس ما چو رخ خویش برافروخته بود
صورتی دید در آئینهٔ رویش ناصر
که در آئینه چو طوطی سخن آموخته بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که به توصیف احساسات و عشق های نافرجام میپردازد. در ابتدا از حیا و شرم سخن میگوید که چهره را برافروخته میکند و اشاره به سوختن خانهها به خاطر عشق دارد. سپس از غمزه و زیبایی معشوق، و تأثیر آن بر بینندگان میگوید. شاعر از آتش عشق صحبت میکند که دلش را سوزانده و صبرش را به آزمایش گذاشته است. با بیتوجهی به زهد و مذهب، به عشق و خوشیهای دنیوی گرایش دارد. در نهایت، تصویری از زیبایی و جاذبه معشوق ارائه میدهد که گویی به شدت بر دل شاعر تأثیر گذاشته است.
هوش مصنوعی: او در حال عبور بود و از ترس و شرم، چهرهاش سرخ شده بود. چه بسیار خانههایی که به خاطر او به آتش کشیده شده بودند.
هوش مصنوعی: زمانی که ابرو به مانند کمان خم شد و با نگاهی رسا به سمت محبوب فرستاد، آن نگاهی که به چشمهای بینای اهل نظر نشسته بود، از شدت جذابیت و تاثیرگذاری غیرقابل انکارش، همه را متوجه خود کرد.
هوش مصنوعی: یار زمانی که آتش به دل سنگ و آهن میزد، در جان من بود و من در دل خود سوخته بودم.
هوش مصنوعی: ساقی در یک لحظه تمامی مِی را در آب ریخت و صبر من را که سالها انتظار کشیده بودم، از بین برد.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده که کسی که زهد و عبادت را به فروش گذاشته است، حتی برای یک جرعه شراب هم نمیتواند از دیگران چیزی بگیرد. بدین معنا، وقتی زهد واقعی وجود ندارد، دیگران هم به آن بها نمیدهند و نمیخرند.
هوش مصنوعی: ما جان خود را مانند پروانه بر روی شعلهای قربان کردهایم، زیرا آن شمع حضوری در جمع ما داشت که چون چهرهاش به روشنی میدرخشید.
هوش مصنوعی: ناصر چهرهای را در آینه دید که مانند طوطی حرف میزد و سخنانش را از آینه یاد گرفته بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکُشی و شیوهٔ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامتِ او دوخته بود
جانِ عُشّاق سپندِ رخِ خود میدانست
[...]
دوش میآمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا بازدل غمزده سوخته بود
آتشین تافته آل برافروخته بود
تا کجا شرب لحافی شب دی سوخته بود
اینکه دیدی که گس خان اتابک میسوخت
[...]
دوش ازان شعله که در جان من سوخته بود
چون گل آیینه روی تو برافروخته بود
بود حیرت سبب آن که دلم با همه شرم
بی حجابانه به روی تو نظر دوخته بود
یاد آن شب که دلم پیش تو میریخت برون
[...]
دل به خال تو عبث چشم طمع دوخته بود
مشک این نافه سراسر جگر سوخته بود
چون صبا بیهده بر گرد چمن گردیدم
رزق من غنچه صفت در دلم اندوخته بود
در دیاری که دلم عاشقی آموخته بود
خوی دل آب و هوایش سوخته بود
پرتو شمع برون رفت چو دود از روزن
بسکه از جوش حیا چهره ات افروخته بود
رفت چون موج به سیلاب رگ ابر بهار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.