گنجور

 
ناصر بخارایی

تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَد

خاطر نازک‌دلان را یاد ما عاری بود

تو سبک روحی چنان و من گران‌جانم چنین

بر تو اندک پرسش ما رنج بسیاری بود

زلف را شانه مزن تا جان نبارد بر زمین

در خم هر موی تو جان گرفتاری بود

هر سحرگه چون به میخانه صبوحی می‌کنم

شامگاهم خرقه اندر رهن خماری بود

عقل من گم شد ز مستی ای ملامت گو خموش

ور نه قول نیکنامان کار هشیاری کند

چون همیشه کار من بت را پرستش کردن است

بر میان من همان بهتر که زناری بود

هیچ کاری گر نیاید ناصر اندر کوی تو

پاسبانان را سگ شبگرد و بیداری کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

هرکه او را میل خاطر سوی ارزانی بود

او برنج و خواری ارزانی و ارزانی بود

من بچشم یار از آن خوارم که ارزان یافتست

چون ببینی خواری هرچیز ز ارزانی بود

بر جفای صد شبش ناید پشیمانی شبی

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۶۹ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
امیر معزی

خسروا می خور که خرم جشن افریدون رسید

باغ پیروزی شکفت و صبح بهروزی دمید

در چنین صد جشن فرخ شادباش و شاه باش

کایزد از بهر تو این شاهی و شادی آفرید

ملک‌ گیتی دولت عالی تورا دادست و بس

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

از برای بخشش آموزی چو اقبال و خرد

آفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

عیش من تلخ است بی تو ور بخواهد یک زمان

دو لب شیرین تو تلخ مرا شیرین کنند

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه