گنجور

 
ناصر بخارایی

کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیست

عاشق حسن بتانیم و جز این کاری نیست

دوست نبود که به دل میل ندارد با دوست

یار نبود که به جان در طلب یار نیست

بسکه در عشق تو آزرد مرا طعن رقیب

زار می‌نالم و در خاطرم آزاری نیست

گر دلم هست ز سودای تو بیماری خوش

خوشتر از نرگس مخمور تو بیماری نیست

گر چو چشم تو من آشفته‌ام و مست و خراب

عذرم آن است که در دور تو هشیاری نیست

عقل در حلقهٔ گیسوی تو سودائی شد

که چنین گرم که بازار تو بازاری نیست

ناصر از گفتهٔ خود گوی به مطرب غزلی

که دلاویزتر از شعر تو گفتاری نیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیست

حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست

بی لب و عارض او دیده ندارد نوری

بی وجود گل و مل طرف گلستان خوش نیست

ساقیا بادهٔ روشن، که جهان تاریک است

[...]

جویای تبریزی

در تماشای رخت تاب و توان از ما نیست

در ره شوق به جان تو که جان از نیست

موج را صورت هستی نبود جز دریا

دل مسافر چو شد از سینه زبان از ما نیست

غیر یک بوسه نداریم تمنا زان لعل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه