کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیست
عاشق حسن بتانیم و جز این کاری نیست
دوست نبود که به دل میل ندارد با دوست
یار نبود که به جان در طلب یار نیست
بسکه در عشق تو آزرد مرا طعن رقیب
زار مینالم و در خاطرم آزاری نیست
گر دلم هست ز سودای تو بیماری خوش
خوشتر از نرگس مخمور تو بیماری نیست
گر چو چشم تو من آشفتهام و مست و خراب
عذرم آن است که در دور تو هشیاری نیست
عقل در حلقهٔ گیسوی تو سودائی شد
که چنین گرم که بازار تو بازاری نیست
ناصر از گفتهٔ خود گوی به مطرب غزلی
که دلاویزتر از شعر تو گفتاری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و هنر عاشقی است. شاعر میگوید که عشق کار بزرگی است و اگر حقیقتی در عشق وجود داشته باشد، باید به آن پرداخته شود. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که دوستی واقعی برای کسی وجود ندارد که در دلش میل به دوست نداشته باشد. شاعر همچنین از درد و رنج ناشی از عشق سخن میگوید، اما به طور همزمان از این درد به عنوان نوعی خوشی نیز یاد میکند. به نظر او، آشفته شدن و دیوانه شدن در عشق یک چیز طبیعی است و دیگر چیزی در دنیا به شیرینی شعر و عشق نمیرسد. در نهایت، شاعر از کسی به نام ناصر میخواهد تا دربارهی عشق و زیباییهایش قریب به همین مضامین برای یک مطرب غزلخوانی کند.
هوش مصنوعی: عشق کاری است که اگر تو انکار کنی، اهمیتی ندارد. ما فقط عاشق زیباییها هستیم و جز این هیچ کار دیگری انجام نمیدهیم.
هوش مصنوعی: دوستی نیست که به دلش علاقهای به همراهی ندارد و یاری نیست که برای یافتن دوست، تلاش نکند.
هوش مصنوعی: در عشق تو به حدی آزردهام که صدای نالهام به خاطر سخنان دلسردکننده رقیب است، اما در یادم هیچ آزار و رنجی نیست.
هوش مصنوعی: اگر دلم به خاطر عشق تو بیمار است، این بیماری حتی از بیماری نرگس مست زیبایت نیز خوشایندتر است.
هوش مصنوعی: اگر من همچون چشم تو بیتاب و مست و بیخود هستم، دلیلش این است که در اطراف تو دیگر حالتی از هوشیاری ندارم.
هوش مصنوعی: عقل در زیبایی و جاذبهٔ موهای تو غرق شده و به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است، بهطوری که این احساس هیچ جایی برای بازارهای دیگر ندارد و منحصر به فرد است.
هوش مصنوعی: ناصر به مطرب میگوید که هیچ چیز زیباتر از سخنان خودت وجود ندارد و تو بهترین شاعر هستی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جان ما بی شرفِ صحبت جانان خوش نیست
حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست
بی لب و عارض او دیده ندارد نوری
بی وجود گل و مل طرف گلستان خوش نیست
ساقیا بادهٔ روشن، که جهان تاریک است
[...]
در تماشای رخت تاب و توان از ما نیست
در ره شوق به جان تو که جان از نیست
موج را صورت هستی نبود جز دریا
دل مسافر چو شد از سینه زبان از ما نیست
غیر یک بوسه نداریم تمنا زان لعل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.