جانم فدای جانان گر میل او به جان است
فرمان دلپذیرش بر جان ما روان است
در پای سرو قدش افتادهام به خواری
من خاک آستانت، رویم به آستان است
از دل سوی زبانم، آتش زند زبانه
دردسری که دارم، چون شمع از زبان است
هر دم میان او را، گیرد کمر کناری
افکند بر کنارش، سرّی که در میان است
چشمش به تیر غمزه، بنواخت سینهام را
تا حشر در دل من، از تیر او نشان است
چون باد صبح یکدم، بر ما نمینشیند
بر وی گرفت نتوان، چون نازک جهان است
ناصر چو مه به یک نان، بگشای روزه هر شب
زانرو که روی دونان، در دیده چون سنان است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و فدایی و وسوسههای عاشقانه است. شاعر از جان خود فدای معشوق میشود و بیان میکند که میل و فرمان معشوق بر جان او حاکم است. او در احترام به زیبایی معشوق، خود را در پای او میافکند و به خاک آستانش نازک میکند. شاعر احساساتی مانند درد و سوزی را که از عشق میکشد، به شمع تشبیه کرده است و نشان میدهد که عشقش همیشه در دل او شعلهور است. همچنین به ناز و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که هر لحظه به عشق او افزوده میشود. در پایان، شاعری دیگری به نام ناصر را ذکر میکند و از اهمیت خاصی که او به عشق و دوستی میدهد، صحبت میکند.
هوش مصنوعی: جانم فدای عشق من است؛ اگر او بخواهد جانم را بگیرد، این خواستهاش زیبا و دلپسند است، زیرا فرمان او بر زندگی ما جاری است.
هوش مصنوعی: در مقابل قامت بلند و زیبايش خود را خوار و حقیر میبینم. من به خاک پای تو افتادهام و تنها آرزومندم که به درگاهت نزدیک شوم.
هوش مصنوعی: آتش درونی من به زبان میافتد و درد و سختیای که دارم، مانند شعلهای که از شمع بیرون میآید، از زبانم جاری میشود.
هوش مصنوعی: هر لحظه او را در آغوش میگیرم و کناری میگذارم، رازی که در دل داریم همچنان در میان است.
هوش مصنوعی: چشمان او با ناز و فریب، دل مرا نوازش کرد و تا روز قیامت در درون من اثر تیر محزونی که به قلبم زد، باقی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: مانند نسیمی که در صبحگاه به سرعت میگذرد، ما هم لحظهای بر جا نمیمانیم. بر کسی نمیتوان خشم گرفت، زیرا دنیا بسیار ظریف و نازک است.
هوش مصنوعی: ناصر مانند ماهی که به یک تک نان، هر شب روزهاش را باز میکند؛ زیرا که روی افراد پست، در نظرش مانند نیزهای است که زهرش را میپراکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است
در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است
در عشق درد خود را هرگز کران نبینی
زیرا که عشق جانان دریای بیکران است
تا چند جویی آخر از جان نشان جانان
[...]
هر قطرهای از این بحر دریای بیکران است
در چشم ما نظر کن بنگر که عین آن است
هر آینه که بینی تمثال او نماید
آئینه این چنین بود تمثال آن چنان است
زنده دلان عالم دارند حیاتی از وی
[...]
از غیرت رکابت از دیده خون روان است
اما چه می توان کرد پای تو در میان است!
پاس ادب فکنده است بر صدر جای ما را
هر چند سجده ما بیرون آستان است
در پله ترقی است مشرب چو عالی افتاد
[...]
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.