گنجور

 
بلند اقبال

رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کرد

چه بگویم که چه کاری به دل و جانم کرد

عزم کرده است همانا که کندتعمیرم

ورنه از ریشه سبب چیست که ویرانم کرد

نه من از گردش ایام پریشان شده ام

که پریشانی زلف تو پریشانم کرد

یوسف از دست تومیکرد شکایت که مرا

گاه در چاه و گهی خسته زندانم کرد

هستم ازعشق تو سرباز ولی همت عشق

یاور حال دل من شد وسلطانم کرد

بهجهان نام ونشان هیچ نبود از من زار

التفات تو چنین میر جهانبانم کرد

گفتی ؛ ازچیست چنین شهره بلنداقبال ات؟

عشق روی تو چنین شهره دورانم کرد

 
 
قدسی مشهدی

یاد روی تو هم‌آغوش گلستانم کرد

لذت درد تو آسوده ز درمانم کرد

کفر و دین باختم از نیم‌نظر بر رخ دوست

دیده رسواشده گبر و مسلمانم کرد

نفسی بی تو گر از سینه تنگم سر زد

[...]

واقف لاهوری

غم هجر تو چه گویم که چه با جانم کرد

این غم آخر به اجل دست و گریبانم کرد

پرده برداشت ز روی تو به وجه احسن

باد شرمندهٔ این لطف نمایانم کرد

دوش از سادگی آیینه به دستت دادم

[...]

صامت بروجردی

غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد

سیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد

گرچه زُنار پرستی همه کفر است ولیک

زلفِ زُناروَشَت خوب مسلمانم کرد

چه بلایی به سر زلف تو خفته است که باز

[...]

میرزا حبیب خراسانی

کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد

کافری راهنمائی سوی ایمانم کرد

گبرکی بودم بهروز لقب، نور رسول

تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد

مکن انکار که از همت مردان چه عجب

[...]

شاطر عباس صبوحی

دیده در هجر تو شرمندهٔ احسانم کرد

بس که شب‌ها گهر اشک به دامانم کرد

عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند

حال آشفتهٔ آن جمع پریشانم کرد

تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه