گنجور

 
واقف لاهوری

غم هجر تو چه گویم که چه با جانم کرد

این غم آخر به اجل دست و گریبانم کرد

پرده برداشت ز روی تو به وجه احسن

باد شرمندهٔ این لطف نمایانم کرد

دوش از سادگی آیینه به دستت دادم

آن قدر محو تو گردید که حیرانم کرد

گر بگویم به تو چون شمع عرق خواهی کرد

آنچه شب‌ها تب هجران تو با جانم کرد

بود در کار مرا برگ سفر در ره عشق

دیده لخت جگر آورد به دامانم کرد

بوی دل‌سوختگی می‌دمد از پیرهنم

شمع گویی که گل خود به گریبانم کرد

از سر زلف تو امشب دل سودازده‌ام

آن‌قدر گفت پریشان که پریشانم کرد

واقف از داغ غم عشق شکفتم گل گل

گلی افتاد به دستم که گلستانم کرد

 
 
نامبردگان شاهنامه
قدسی مشهدی

یاد روی تو هم‌آغوش گلستانم کرد

لذت درد تو آسوده ز درمانم کرد

کفر و دین باختم از نیم‌نظر بر رخ دوست

دیده رسواشده گبر و مسلمانم کرد

نفسی بی تو گر از سینه تنگم سر زد

[...]

بلند اقبال

رخنه ها از مژه آن ترک در ایمانم کرد

چه بگویم که چه کاری به دل و جانم کرد

عزم کرده است همانا که کندتعمیرم

ورنه از ریشه سبب چیست که ویرانم کرد

نه من از گردش ایام پریشان شده ام

[...]

صامت بروجردی

غمت آن روز که جا در دل ویرانم کرد

سیر از سیر و صفای گل و بستانم کرد

گرچه زُنار پرستی همه کفر است ولیک

زلفِ زُناروَشَت خوب مسلمانم کرد

چه بلایی به سر زلف تو خفته است که باز

[...]

میرزا حبیب خراسانی

کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد

کافری راهنمائی سوی ایمانم کرد

گبرکی بودم بهروز لقب، نور رسول

تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد

مکن انکار که از همت مردان چه عجب

[...]

شاطر عباس صبوحی

دیده در هجر تو شرمندهٔ احسانم کرد

بس که شب‌ها گهر اشک به دامانم کرد

عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند

حال آشفتهٔ آن جمع پریشانم کرد

تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه